و عشق ... ـــتنها عشق ـــ
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن!
امشب من و تو - تنها هم چراغ این شب بارانی- زیر نم نم همین باران مهربان رفتیم تا آخر جاده ای که هر شب دلتنگ ما می شود. رفتیم و دستهای نازنین باران موهایمان را نوازش کرد. خیس از خنده های کودکانه به خانه بازگشتیم .
دارد یک قبیله قطره می آید سمت پنجره...پنجره را باز می کنم تا به خانه دعوتشان کنم. کاش خانه ی ما بزرگتر از این بود تا تمام بارانهای جهان به خانه ی ما می آمدند. برایشان فنجانی چای می ریختم و شعرهای ننوشته ام را می خواندم و از تو می گفتم... آنقدر زیاد که قطره ها عاشقت شوند .که از تمام ابرها عشق ببارد و من بدون چتر بروم زیر بارانی که ...
راستی من به قطره ها نگفته ام که من و تو چترهای رنگی خریده ایم. تو هم نگو. دلگیر می شوند.قطره اند دیگر! می روند یک جایی از غصه می ریزند به دریا و زبانم لال... اصلا از همان اولش هم من گفتم چتر چیز خوبی نیست. تقصیر پسرک چترفروش شد با آن زبان ریختنش... یادش به خیر زیر باران تند بابلسر بودیم. چقدر زود گذشت.
خداکند بقیه ی این سالها که قرار است زندگی کنم دیرتر بگذرد. دلم می خواهد وقت بیشتری را در کنار تو باشم.اما نه... دلم نمی خواهد یک روز برسد که موهایم سپید بشوند و تو مرا در هیات یک پیرزن ببینی. فکرش را هم نمی توانم بکنم ! قول بده همیشه مرا با همین تصویر ببینی با همین موهای سیاه... سیاه ... مثل شب...
همان شبی که آمدی ،آن شب هم مثل امشب باران می بارید. یک ترنج چیدم و به تو دادم . زیر نور مهتاب هی چرخیدیم و چرخیدیم که چهره ی آن یکی رو به روشنایی بیفتد و چقدر خندیدیم...
تنها نگاه بود و تبسم میان ما...
تنها نگاه بود و تبسم...
اما نه! گاهی که از تب هیجان ها بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان ،چون کوره می گداخت
دست تو بود و دست من -این دوستان پاک-
کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند
وز این پل بزرگ -پیوند دست ها-
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند!
باران بند امده. درخت کنار پنجره انگار دارد خودش را می تکاند. حس می کنم صدای تپشهای قلبش را می شنوم.هرچه باشد من با درختها نسبتی دارم.یادت که نرفته؟!
من... همیلا محمدی... برگی از ...............
نگاهم به ساعت می افتد. آه که باز هم توی زمان گم شدم. ساعت از ۳ بامداد گذشته . حتی این بارانها هم رفتند که یک گوشه ای بخوابند . باید بیشتر مراقب خودم باشم . اینجا باران هم شب نشینی نمی کند . اینجا شب که می شود همه می خوابند فقط من بیدارم و یکی آن سوی ابرها.....
به او سپرده ام که مراقب تو باشد...
شب به خیر ...
۲۷آذر ۹۱ - همیلای تو