به نام اهورا مزدای پاک
زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.
باید از مهر بگویم از بی قراری های روز اول پاییز... چشم...یک روز دیگر نه امشب! امشب می خواهم فقط برگردم و مرور کنم. بر میگردم یک...دو ...سه...هرچند سال که بیشتر برگردم آرامتر میشوم. این منم همیلای ۷ ساله . امروز سی و یک شهریور سال یک هزار و سیصد و هفتاد و چند است فردا دارم می روم که سواد یاد بگیرم. لباسهایم را مادرم اتو کشیده و من یک ماه است که هر روز هزار بار یواشکی می پوشمش و روی صندلی می ایستم و روبروی آیینه به بزرگ شدنم ، به اولین مانتو افتخار میکنم!کتابها را باز هم می شمارم : فارسی، ریاضی ، علوم... واااااااااااااااااای که چقدر می ترسم.اما خودمانیم چه دفترهای قشنگی خریده ام روی جلدهایشان عروسک هایی نشسته اند که آرزو دارم شبیه آنها باشم. مدادسیاه ، مدادقرمز، جعبه مدادرنگی ، تراش و پاک کن ...همه چیز مرتب است . می خوابم. احساس می کنم فردا آنقدر بزرگ خواهم شد که سر میز صبحانه پدرم باید به من سلام کند. الکی که نیست دارم می روم مدرسه! مادرم میگوید در این دوره و زمانه هر کس سواد دارد آدم بزرگی است . پس من هم از فردا بزرگ می شوم. فردا روز اول مهر است. مادرم لباسهایم را تنم میکند بند کفشم را که می بندد سفارش های لازم را هم یکی یکی تکرار میکند: همیلا حواست جمع باشد،به خانم معلم سلام کن،مودب باش،بچه ی خوبی باش و سربه سر کسی نگذار ،به خانم معلم زبان درازی نکن .خانم معلم من نیستم که نازت را بکشم باید ساکت باشی و فقط بگویی چشم،سر کلاس کفشت را در نیاور، زنگ تفریح آب انار روی مقنعه ات نریزی، با بچه های بی ادب نگرد، هله هوله هم نخور... چقدر به من بر میخورد! دارم می روم مدرسه هنوز هم باید و نباید ها پابرجا هستند. خواهربزرگترم تا سر صف صبحگاه همراهی ام میکند . وقتی میرود دلم یک دفعه انگار می ترکد. میزنم زیر گریه. هیچ کس را اینجا نمی شناسم . از خانم معلم خجالت میکشم. خواهرم از خانم معلم اجازه میگیرد و روز اول را تا زنگ آخر کنارم روی نیمکت میماند. از اینکه بچه ها به چشم بچه ننه نگاهم کنند شرمنده میشوم اما راهی نیست!از مدرسه بر میگردم مقنعه را که در کوچه در آورده ام و برخلاف سفارشهای مادرم چپانیده ام توی کیف.دل توی دلم نیست که دفتر مشقم را افتتاح کنم.از روی سرمشق خانم معلم مینویسم .مشقم که تمام شد بعد لباس مدرسه ام را عوض میکنم . بعد منتظر میمانم که فردا بشود . فردا و فرداها... من ۱۲ بار رفتم مدرسه!حالا دیگر برای برانداز کردن خودم در آینه لازم نیست صندلی زیر پایم بگذارم . آنقدر قد کشیده ام که بیا و ببین! حالا دیگر خیلی چیزهای خوب خوب بلدم. وقتی خانم معلم حرفی خلاف میلم میزند نمیگویم چشم زبان دراز ی هم نمیکنم طوری سفسطه بازی میکنم که گیج می شود و بی آنکه متوجه شود "چشم" را از زبانش بیرون میکشم! بند کفشم را دیگر خودم میبندم. دیگر آنقدر بزرگ شده ام که مشقهایم را با خودکار مینویسم. حتی بدون خواهرم می توانم بروم سر کلاس و کنار کلی آدم غریبه از صبح تا عصر سر کنم.هنوز حنا دختری در مزرعه را دوست دارم و دلخوشی هایم خیلی عوض نشده اند.با اینکه در جماعت پلنگها زندگی میکنم اما فقط به همان پلنگ صورتی آن روزها دل بسته ام. تنها چیزی که ناراحتم میکند این است که هنوز آنقدر بزرگ نشده ام که صبح ها سر میز صبحانه پدرم به من سلام کند! مادرم میگوید هیچ وقت آنقدر بزرگ نخواهی شد!
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









