تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک - * 24 ساعتِ انتهایی ِ حضور *


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

 

امشب نوبت من است .

بچه ها ۲۴ ساعت یعنی چند روز؟! امشب فقط تا صبح دوام می آورم ...

مغزم تیر می کشد ، قلبم سرش گیج می رود ، نبض جوهرم تند تند می زند !

امشب آخرین شب است . امشب چشم هایم را که ببندم فردا زنگ هیچ ساعتی بیدارم نخواهد کرد .

این آخرین نامه است .به همه ی آنهایی که دوستشان دارم  :

اول از همه "پرنده ی کوچکم " :

* نمی دانی چقدر دوستت داشتم . نمی دانم چرا هر بار که می خواستم شیشه ی پنجره ی اتاقم را

بشکنم تا دلتنگی هایم را از خانه بیرون کنم سنگم درست می خورد به بال تو !

پرنده جان ! تقصیر خودت بود . این همه شاخه بود برای نشستن ...چرا همیشه می آمدی پشت پنجره

ی اتاق من لانه می ساختی  ؟ ولی همه ی پرنده ها شاهدند  هر بار که بال تو می شکست من دست

هایم را گچ می گرفتم .هر بار که تو درد می کشیدی من تا صبح گریه می کردم ...

به خدا دوستت داشتم پرنده ....

                 دوستت داشتم ...

نه اینکه از صدای آوازت بدم بیاید . نه ! تو که می خواندی دیگر جز صدای تو صدای هیچ چکاوکی را نمی

شنیدم . اگر گفتم بپر به خاطر این بود که نمی خواستم با نشانه گیری خطایم هی بالت را بشکنم .

می خواستم وقتی بزرگ شدم خودم با دست های خودم پشت پنجره نه ! کنار آیینه شمعدان و قرآن روی

طاقچه برایت لانه بسازم . اما تا بزرگ شدن من صبر نکردی . همیشه پرنده ها کم طاقتند . پریدی ...

سفر به سلامت پرنده ...

مواظب بالهایت باش ...

*  نسترن !

هزار بار غنچه هایت را نشکفته چیدم . ولی به جان پرنده ام عمدی نبود . کودک بودم . آنقدر صبور نبودم

که تا شکفتن غنچه هایت صبوری کنم . هی می چیدم و در لیوان آب می گذاشتم تا زودتر گل هایت باز

شوند !ولی نمی دانم چرا هیچ غنچه ای باز نشد . انگار تاب دوری از تو را نداشتند !

من برای گلهای باغچه کودک خوبی نبودم .

                  نه از سر شرارت ....

                          که از سر اشتیاق برای گل  دادنت بود!

امشب برای همیشه می روم . دیگر هیچ دستی غنچه هایت را نخواهد چید . همیشه گل بمان حتی اگر

تمام کودکان چون من شرور شوند !

* دختر خورشید !

اشک های منجمدم را واژه های تو آب کردند . طلسم بغضم را با پرتو طلایی ات شکست و من با تو چقدر

باریدم ...

ممنون که تابیدی . همیشه " خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی "

* سمانه ی دلتنگ !

همبازی خوبی نبودم . اما به جان تمام غزل هایم سوگند می خورم که با قطره قطره ی اشک هایت ،

دریا دریا گریستم .

* بچه ها !

امشب می خواهم بروم . دیگر تاب تحمل زمین را ندارم . دلم هوای پریدن کرده . می خواهم برای

همیشه در آغوش عاشق خاک بیارامم . خاک به خوبی شما ها نمی شود  . اما همبازی  با وفایی

ست .

شما چرا خوابیده اید؟!

مگر امشب ، شب آخر نیست؟!

همین یک امشب را نخوابید تا یک دل سیر ، بازی کنیم . بعد از این بازی می خواهم با خیال آسوده

بخوابم ...

عسل کوچکم !

کاش امشب بودی و با صدای کودکانه ات لالایی همیشگی را برایم می خواندی :

      « لالایی گل لالا

           مهتاب اومده بالا

                موقع خوابه حالا ...»

 

پ . ن : دختره اینجا نشسته ، گریه می کنه ، زاری می کنه ، یکی رو می خواد ، بازی بکنه ....

بیا بازی :

نسترن، عباس ،هلیا ، سمیه، سمانه ،غزال، لیلا ، هاجر،صبا ، متولد ماه مهر ، دختر بد  و .... 

 

نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 4:21 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

... *** JavaScript Codes