تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

 

 به هنگامی که مرغان مهاجر
بر دریاچه ی ماهتاب پارو می کشند
خوشا رها کردن و رفتن
خوابی دیگر به مردابی دیگر
خوشا ماندابی دیگر
به ساحلی دیگر، به دریایی دیگر...
خوشا اگر نه رها زیستن
مردن به رهایی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

امشب نه قصد نوشتن دارم نه قصد خوانده شدن!

فقط مینویسم که خالی شود این گلوی پر گریه...

 

عزیز کوچکم سلام

امشب ۶ شب است که رفته ای . با امشب می شود ۶ شب که عطر دستهایت را بر سکوت خانه نپاشیده ای . و من به این می اندیشم که این چشمهای خیس تا کی باید خیس بمانند؟تا کی باید سوگوار تو باشم؟ من از این رخت های مشکی از این گریه های شبانه ، از حنای حجله و عطر عود و های های مادر می ترسم حسین!

من از اینکه تکیه گاه نسترن باشم می ترسم. از ناله های شبانه و چشمهای مات و بغض های سنگین وحشت دارم. نسترن بعد از تو چه می شود؟نکند روی این دستهای کوچک و این شانه های نحیف حساب کرده ای؟!

آآآآآآآخ که نیستی تا ببینی چقدر گیج و مات خیره می شویم به عکسی که یک روز تو با همان دستهای عزیز آویختی به دیوار. ..نسترن دلش که میگیرد سرش را روی زانوی من میگذارد و من روی شانه ی او... حالا چقدر شبیه همیم! چقدر این سرنوشتها به هم گره خورده اند.

شب  همان شب بود و جاده همان جاده و برادر همان برادر!

و من همان نسترن و نسترن همان من!

سرم تیر میکشد ، خسته ام... دلم برایت یک ریزه است... برای لحن تند مهربانت!

دلم تیر میکشد ... نسترن تیر میکشد... نسترن خسته است...من خسته ام... تو نیستی حسین... نیستی گلم...

نیستی...

دلم گرفته عزیزکم...شکستن نسترن می شکند وجودم را. حالا باید مثل مادرم صبوری کنم و به نسترن بگویم خدا بزرگ است . باید تمرین کنم که وقتی او گریه میکند من گریه نکنم. باید از نو به زور بخندم و شیطنت کنم تا نسترن یادش برود که تو...

مگر می شود؟

نمی شود حسین...

نمی شود تو را از یاد برد...

چقدر این شب دیر میگذرد!

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 0:27 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

... *** JavaScript Codes