تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

بردیا خواهر زاده ی دوساله ی شیرین زبانم کنارم نشسته و به شمع های روی طاقچه نگاه میکند و تکرار میکند که :

خاله ایلا (با این اسم صدایم میزند!)

از این شمعا بخر

 ستاره بخر!

و من مانده ام که می شود آیا از شب ستاره خرید؟!

حتما می شود

بچه ها دروغ نمیگویند...

نوشته شده در یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط همیلا محمدی| |

خدای قشنگم سلام

ماه هاست نه من به دستهای آبی تو نامه داده ام و نه تو به چشمهای سیاه من ستاره!

حالا همین من بی ستاره ، من خسته ی تازه از گریه آمده ،از کنار همین بی پناهی خیس ،دستهایت را می بوسم تا دوباره به خاکستری ِ شبهایم زنبیل زنبیل نور ببخشی.

خداجان! امروز یک عالمه حرف نگفته دارم. اما خجالت میکشم بگویم دیگر حتی با تو هم احساس غریبگی میکنم.

میدانی خداجان؟من یک شب پای قصه ی ماه پیشانی خوابم برد،خواب کفش بلور دیدم،خواب دیدم به گیسوانم گوشواره های گیلاس  آویزان است و پیراهنم بوی سیب سرخ میدهد. خواب دیدم عروس شده ام !

فردا که بیدار شدم قلبم تند تند میزد، دیدم دستهایم بزرگتر از شعرهایم شده اند، دیدم حتی دست خطم دیگر شکسته نیست! دیدم آنقدر بزرگ شده ام که حتی هفته به هفته دلم طاقت می آورد که مادرم را نبینم! انگار یک حس غریبی گولم زد و گفت: بی بوی دستهای مادر هم می شود خواب نقل و پولکی دید! حالا دیگر دلم طاقت می آورد که شبها ماه را نادیده بگیرم و خواب لواشک و انار و بوسه را به کفش بلور و اسب سپید و کاخ نقره بفروشم...

بزرگ شده بودم و چشمهایم دیگر با دیدن فرفره های مقوایی برق نمیزد، بزرگ شده بودم و دیگر با شنیدن صدای عموزنجیرباف بچه های کوچه آرزو نمیکردم مادر بخوابد و دمپایی قرمزم را بپوشم و پاورچین پاورچین بدوم تا دل آفتاب ظهر مردادماه ، و شریک شادی کودکان کوچه باشم و نترسم از اینکه شب پدر به خاطر سرخی گونه های آفتاب سوخته ام ملامتم کند.

میدیدم دارم یک جور بدی می شوم که شبیه آدم بزرگهاست! اما...

حالا دیگر یاد گرفته ام که عصرها که آفتاب پرید و سایه رسید کنار زنهای حاضر همسایه بنشینم و از زن های غایب همسایه بد بگویم. یاد گرفته ام که وقتی حوصله ی دیدار کسی را نداشتم  یک دروغ "مصلحتی" بگویم که مثلا " حالم خوب نیست" و بعد به ذکاوت خود افتخار کنم.

به فرض که من کودک بودم ، یک شب خواب دیدم و فردا دیدم یک جور دیگر شده ام، اما تو کجا بودی ؟ تو کجا بودی این همه وقت؟ تو چرا گذاشتی معصومیت این چشمها را زمان از من بدزدد؟ تو چرا گذاشتی من این همه بزرگ شوم که عروسکم در آغوشم گم شود؟! تو که خدا بودی! نبودی؟!

دلم گرفته خداجان! از همه حتی از تو...

گله دارم از تویی که میگفتی تنهایم نمیگذاری و بعد بی اعتنا به وعده هایت مرا با تمام سادگی هایم جا گذاشتی میان این همه فریب!

حالا خیلی روز میشود که باران نیامده ، خیلی روز می شود که بچه ها کوچه زیر باران بدون چتر نمی دوند. نمی دانم! شاید آنها هم بزرگ شده اند یا شاید چشمهای من دیگر آن کودکی ها را نمی بینند!

شمار روزهای تنهایی من از تعداد انگشتهایم فراتر رفته است، دلم گرفته خداجان...

از تو انتظار نداشتم بروی!

مواظب خودت باش خوب من ، من که حرام شدم لا اقل تو مواظب باش بزرگ نشوی...

 

همیلا-۲۰ شهریور۸۸

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 2:40 بعد از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

... *** JavaScript Codes