به نام اهورا مزدای پاک
زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.
این روزها دلم به قلم نمی رود . هرچه بیشتر می نویسم پُرتر می شوم از ننوشتن . دایی اما این روزها خوب می نویسد . انگار بهانه های سرودن را یواشکی از بقچه ی دلم کش رفته است ! شعری از عزیز دوست داشتنی دایی مسعود نازنین : باز هــم برای خنده ی گل دیده مست است « مسعود هوشمندی - تهران15مرداد 87 »
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
آقا ســـــــــلام ، باز منـــــــم خاک پایــــتان
دیـــوانه ای که لک زده قلبــــش برایــــــتان
یک کاغـــذ برهنه ی بی مهر و پاکت است
این بار نامــــه ام به تو اتمام حجـــت است
این بار مثنـــوی ست غـــــزل در غم تو مرد
از بس به انتـــــــظار نشست و فریب خورد
در این کلاس ســــرد حضور تو واجب است
این بار چندم است که استاد غایب است؟
دیگر نه ندبــــــه فایــــده دارد نه انتــــــظار
آقا تــــو را به روح غـــــــــــزل هی مرا نکار
این جمعه هم گذشت، نیامد خبـــــــر ز تو
گشتم ولی نبــــــود نشان و اثــــــــــر ز تو
نرگس شکفتــــه است تو را داد می زنـــد
آقا بیا که فاصـــــله فــــــریاد می زنــــــــد
دیشب ستاره سوخت، غزل مرد، گل برید
تا کی به انتظار تو هر جمعه صد شهیــــد؟
این روزها زمیـــــن و زمان زار می زنــــــــد
آیینـــــه سر به سینه ی دیـــــــوار می زند
باران ، غـــــــــرور پنــجره را خیس می کند
اینجا فرشــــــته سجده به ابلیس می کند
تلخ است طعم هر چه غــــزل در گلوی گل
بر باد رفتــــــــــه غنـــــــچه ی پر آرزوی گل
این روزها نمی شــــــــــــود اندوهگین نبود
دلــــــواپس نهایــــــــت تلخ زمیــــــــن نبود
تب کرده مادرم ز غمت مدتـــــی مدیـــــــد
هذیان مادرم شده « آقا خوش آمدیــــد »
امشب دلم هوای تو کرده ست، بد رقـــــم
من جمعه ها عجیب پریشان و عاشقــــــم
آقا ! به حرمــــــــــت نفـــــس اطلسـی بیا
در اضطراب ثانیــــــــــــــه ی بی کسـی بیا
امشب دلم عجیب تو را درد می کشـــــــد
دستم مدام واژه ی « بر گرد » می کشـد
ماهم! اگر تو دیر کنی دل نمی تپـــــــــــد
دیگر دقیقه رد شده از ساعت نــــــــــــــود
این جمعه هم دوباره دلم در غمت شکست
مادر برای آمدنت نـــــــــــــــذر کرده است :
سیصد هزار شاخـــــه ی نرگس بکارد و ...
سیصد هزار قطـــــــــره ی شبنم ببارد و ...
من سیــــزده ترانـــــــــــــــــه بگویم برای تو
من، دختـــری که گم شده در های های تو
حالا به پای مثنـــــــــوی ام سجده می کنم
خود را برای تا به ابـــــد بنــــــــــده می کنم
امضاء : دو چشم خیس و دلی در هوایتـــان
دیوانه ای که لک زده قلبش برایتــــــــــان...
همیلا محمدی
مـــن کوله باری از غـمم پیمانه پست است
ما را حـــــریفی جز ســـر شـوریدگان نیست
آنجا که میشورد سر و دل می پرست است
همچون شـرابی کهنه ام در دست ساقـــی
کز نوش نوش عاشــــقانش نازشست است
چون ساحری کزســـحر خود افسونگری کرد
با اربعیــــن صحبتم خم خـــانه مست است
هرگز نگنجیــــــــدم بجایی که خیــــال است
چــون با دل دیوانگــان دســتم بدست است
رندیـــــم وبا رندان نکردیم عهد خود سست
کاین افتخارازهستیم جوشیدوهست است
گفتی ســبو کش با سبو سازان به سرکن
جـــانا ! عنانم را ســبوی می بدست است
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








