به نام اهورا مزدای پاک
زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.
خسرو شکیبایی رفت ... ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ امشب از اندوه ، دنیا را به آتـــش می کشم دهــر را بر نیـــزه ی تبــــــدار آرش می کشم خواهم از غــــوغــای دل افـلاک را بر هم زنم روی بوم آســمان ، رنگ کبــــود غــــــــم زنم مــــــاه را از اوج آرم ، کنج گیســـــــویـم زنم خوشه ی پــرویـــن به موج تیـره ی مویم زنم نور ناهیــــــد و ونوســش را بپاشـــــم بر تنم اختــــــران ناز بنشـــانم به چیــــــن دامـنـــم پاکی مهتــاب را در چشـــــــم هایم جا دهم هرچه عصیان هست در من ، بر کف دریا دهم اشک را از ابر گیـــــرم ، تا نگاهم تــــــر کنـد تا که او عشـــــق مرا از دیده ام باور کنــــــد ! "سرخ " را از رز بگیرم ، " صورتی " از نسترن رنگ بنشــانم به روی گونـــــه و لـب هام من ناز از آهــــو بگیرم ، خشــم از چشـــم پلنـگ گر به نازش خوانم و ناید ، بگیرانم به چنــــگ خواهم امشب این جهان را در غمش وارون کنم لیلی و شیرین شوم ، فرهاد را مجنــون کنم آه اگر امشب نیاید شــعــله ام دامـــــــــن زند وین حریقم دست در پیـــراهن خرمــــــــن زند خشک و تر ســـــوزد اگر آتــــــش بگیرد " آرزو " ای شب بد ! لال شو ...از دوری اش با من مگو آه اگر او تب کند امشــــــــب نیاید ... وای من ! وای بر ایـــــن جان بیمار و دل شیـــــــدای من من به بالینش روم یک شب پرستارش شوم تا فدای تیـــره چشم مست تبــدارش شوم ای شب عاصی برو ! دست از خیال من بدار آسمانا ! تا ســـحر با چشــــــــــم های من ببار آه اگر امشـــــب نیاید این جهان وارون شــــود لیلی اش در هجر او سرگشته و مجنون شود ! همیلا ـــ ۲۵ خردادماه ۸۷ امشب نوبت من است . بچه ها ۲۴ ساعت یعنی چند روز؟! امشب فقط تا صبح دوام می آورم ... مغزم تیر می کشد ، قلبم سرش گیج می رود ، نبض جوهرم تند تند می زند ! امشب آخرین شب است . امشب چشم هایم را که ببندم فردا زنگ هیچ ساعتی بیدارم نخواهد کرد . این آخرین نامه است .به همه ی آنهایی که دوستشان دارم : اول از همه "پرنده ی کوچکم " : * نمی دانی چقدر دوستت داشتم . نمی دانم چرا هر بار که می خواستم شیشه ی پنجره ی اتاقم را بشکنم تا دلتنگی هایم را از خانه بیرون کنم سنگم درست می خورد به بال تو ! پرنده جان ! تقصیر خودت بود . این همه شاخه بود برای نشستن ...چرا همیشه می آمدی پشت پنجره ی اتاق من لانه می ساختی ؟ ولی همه ی پرنده ها شاهدند هر بار که بال تو می شکست من دست هایم را گچ می گرفتم .هر بار که تو درد می کشیدی من تا صبح گریه می کردم ... به خدا دوستت داشتم پرنده .... دوستت داشتم ... نه اینکه از صدای آوازت بدم بیاید . نه ! تو که می خواندی دیگر جز صدای تو صدای هیچ چکاوکی را نمی شنیدم . اگر گفتم بپر به خاطر این بود که نمی خواستم با نشانه گیری خطایم هی بالت را بشکنم . می خواستم وقتی بزرگ شدم خودم با دست های خودم پشت پنجره نه ! کنار آیینه شمعدان و قرآن روی طاقچه برایت لانه بسازم . اما تا بزرگ شدن من صبر نکردی . همیشه پرنده ها کم طاقتند . پریدی ... سفر به سلامت پرنده ... مواظب بالهایت باش ... * نسترن ! هزار بار غنچه هایت را نشکفته چیدم . ولی به جان پرنده ام عمدی نبود . کودک بودم . آنقدر صبور نبودم که تا شکفتن غنچه هایت صبوری کنم . هی می چیدم و در لیوان آب می گذاشتم تا زودتر گل هایت باز شوند !ولی نمی دانم چرا هیچ غنچه ای باز نشد . انگار تاب دوری از تو را نداشتند ! من برای گلهای باغچه کودک خوبی نبودم . نه از سر شرارت .... که از سر اشتیاق برای گل دادنت بود! امشب برای همیشه می روم . دیگر هیچ دستی غنچه هایت را نخواهد چید . همیشه گل بمان حتی اگر تمام کودکان چون من شرور شوند ! * دختر خورشید ! اشک های منجمدم را واژه های تو آب کردند . طلسم بغضم را با پرتو طلایی ات شکست و من با تو چقدر باریدم ... ممنون که تابیدی . همیشه " خورشید باش تا اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی " * سمانه ی دلتنگ ! همبازی خوبی نبودم . اما به جان تمام غزل هایم سوگند می خورم که با قطره قطره ی اشک هایت ، دریا دریا گریستم . * بچه ها ! امشب می خواهم بروم . دیگر تاب تحمل زمین را ندارم . دلم هوای پریدن کرده . می خواهم برای همیشه در آغوش عاشق خاک بیارامم . خاک به خوبی شما ها نمی شود . اما همبازی با وفایی ست . شما چرا خوابیده اید؟! مگر امشب ، شب آخر نیست؟! همین یک امشب را نخوابید تا یک دل سیر ، بازی کنیم . بعد از این بازی می خواهم با خیال آسوده بخوابم ... عسل کوچکم ! کاش امشب بودی و با صدای کودکانه ات لالایی همیشگی را برایم می خواندی : « لالایی گل لالا مهتاب اومده بالا موقع خوابه حالا ...» پ . ن : دختره اینجا نشسته ، گریه می کنه ، زاری می کنه ، یکی رو می خواد ، بازی بکنه .... بیا بازی : نسترن، عباس ،هلیا ، سمیه، سمانه ،غزال، لیلا ، هاجر،صبا ، متولد ماه مهر ، دختر بد و .... عرش به دست من بُود ، گر به من اعتنا کنی در شب ســـــرد غربتـــم ، نام مــرا صدا کنی خاکی و پست و کوچکم ، خاک ز من فزون بُود کاش به یک کرشــمه ات ، خاک مرا طلا کنی با تو که آشــنا شـــدم از همه کس جدا شدم کاش که روح خستـــه را از قفسش رها کنی پر بکشم به اوج ها ، دست به دست موج ها در گـــذر از خطر مــرا ، تــــو سپــــر بـــلا کنی دوری تو تب است و غم ، من به غم تو قانعم کاش مرا به درد خود ، عاشـــــق و مبتلا کنی کاش که باورت شود ، عشــــــق اهورایی من کاش به سیــــــل کوچک اشک من اکتفا کنی برگ و گل و بهـــار را ، ایــــن دل بی قـــــرار را در قــــدم مــقدست ، کاش که خاک پـــا کنی مــن به تو اقتـــدا کنم ، کاش تو اعتـــــنا کنی شیشه ی بشکسته ی دل ، کاش که کیمیا کنی در ره تو فدا شــــدن ، هستی جاودانـــه است در طلب مــعرفتـــت ، کاش مرا فــــنا کنی . . . همیلاــــ ۲۷ خرداد ماه ۸۶ سلام نسترنم آمده ام آمدنت را خوش آمدبگویم . خجسته روزیست روز میلادت . اما دلم می گیرد وقتی باید باور کنم که روز به روز از لحظه های سپید هفت سالگی دورتر می شویم . فردا بیست ساله خواهی شد . بیست ساله ! باورم نمی شود دخترکی که هنوز بابونه به گیسو به دیدار قاصدکها می رود از فردا باید مثل " آدم بزرگ ها (!)" راه برود !!! نه نسترن ! من تو را با همین دستهای گلی می خواهم . من تو را با همین پیراهنی می خواهم که همیشه بوی خاک می دهد ... نمی خواهم مثل بیست ساله ها حرف بزنی . امشب بیا به من یک قولی بده . می خواهی بزرگ بشوی بشو ... فقط هر از گاهی به گنجه ی قدیمی خاطراتت سرکی بکش . من که از هفت سالگی تکان نمی خورم . من هنوز هم یک تار موی عروسکم را به هزار هزار ابریشم از گیسوی روزگار نمی دهم ! تو هنوز با دیدن یک پرنده ی خیس چنان می گریی که آسمان به گریه می افتد . من هنوز با لاله عباسی های کنج حیاط لبهایم را قرمز می کنم . تو هنوز حدود علاقه ات را با شمارش انگشتانت رقم می زنی ... من و تو اهل این حرفها نیستیم . من و تو همان بهتر که گوشه ی بازی ها بنشینیم و بادکنک قسمت کنیم ... حالا اگر قول میدهی " بزرگ بشوی اما کودک بمانی " من هم قول می دهم امشب یکی دو بوسه بیش بر چشمانت بزنم ... ما دلخوشیم به همین کودکی ها ... هزار ساله هم که شویم هفت ساله ایم ... کودکانه دوستت دارم : دو تا ! قسم به عشق قسم به حس پاک عاشقی قسم به چشمهای خیس رازقی که در تمام عمر خود دروغ من نگفته ام ! اگر که گفته ام بهار سبز نیست اگر که گفته ام ستاره مرده است اگر که گفته ام دلم در این دقیقه های سرد به قدر صد هزار سال غصه خورده است دروغ من نگفته ام ! در این دیار پر غبار که هیچ کس به حرف عشق اعتنا نمی کند به قدر غصه های شاپرک به قدر کوچ روشن قبیله های قاصدک به قدر پونه های وحشی درون کوه به قدر آسمان و آن همه شکوه به قدر این همه غریبگی دلم گرفته است ... تو ای خدای مهربان من تو که خدای این غریب خسته ای دقایقی به پای حرفهای من نشین اگرچه درک می کنم تو هم درست مثل من شکستــــه ای ... ببین هنوز کودکم ! هنوز مثل روزها ی هفت سالگی من عاشق ستاره و شهاب و پولکم! هنوز هم کسی که یار و همدم من است فقط یکیست : "نسترن " عروسکم ! و من در اوج کودکی دلی شکسته دارم و عروسکی که دستهاش بوی درد می دهد و آسمان بی ستاره ای که هی خبر ز فصلهای سرد می دهد ولی هنوز کودکت دلش پر از ستاره است و یک دقیقه با تو بودن ای خدای خوب برای کودک شکسته ات تولدی دوباره است ... 18 مهرماه 85-همیلا تو نیستی و نام تو نشــسته بـر لبــــان من و تاب بی تو زیستن نمانـــده در تـــــوان من تو نازنین فرشته ای در این زمین بی بهشت رها تریـــن ستاره ای در اوج آسـمــان من در این دقیقه های گنگ که مبهمند واژه ها تویی که درک می کنی نگاه پر بیان من منم که خنده می کنم به این غریبه ها تویی که راه برده ای به غربت نهان من رسیده ام به ناکجا که در کجا نشانمت که دوزخ زمین ما نه جای توست .. جان من ! چه سست بود عهد من و روزگار خنده ها نشسته جغد شوم غم به بام آشیان من به لکنت اوفتاده ام منی که سخت ساده ا م پرنده طعنه می زند به لکنت زبان من من آن غزال گم شده در اضطراب لحظه ها که ضامنم شدی شبی تو پارسا شبان من و مثل آن همیشه ها پناهگاه من تویی تویی که غرقه در منی و اشک بی امان من به آسمان رسیده است پل نگاه عاشقم به جستجوی دست تو عزیز مهربان من تویی که هرچه دارمی ، بهارمی، خزانمی تویی که بی تو سر رسد زمانه و زمان من منم که بی تو مرده ام ، به گریه تن سپرده ام تویی که آشناتر از تمامی کسان من تو شهرزاد قصه گو و من دلیل قصه ات به خانه اش نمی رسد کلاغ داستان من چه واژه ایست "نسترن" ، تمام نا تمام من تمام می شوی مــرا تمام جاودان من ... همیلا – 8 اسفند 86 حالم خوب است . آنقدر خوب که می توانم ساعات طولانی چشمانم را ببندم و به یک " هیچ " ممتد بیندیشم . آنقدر خوبم که در بیداری ، همه را " تو " می بینم و در خواب " تو " را همه ... گفته بودم اگر بروی آب از آب تکان نمی خورد . هنوز باورم نمی شود این من بوده ام که دروغی به این بزرگی گفته ام آن هم به تو ! اما تو باور کردی . از صمیم همان سادگی ... دیشب که رفتی آسمان تو بارانی بود و آسمان من سرش گیج می رفت . ابرها هی دور خودشان و من و تو هی دور خاطره ها می چرخیدیم . گونه های ماه زرد زرد بود ، دیشب خودم شنیدم که ستاره ها همه هذیان می گفتند ! خواستم بگویمت امشب نرو ! هوا خوب نیست ... اما می دانستم فردا شب سرگیجه ی مکرر آسمان تمام ستاره ها را به خاک سیاه می نشاند . از ماندنت دم نزدم . دیشب که رفتی تمام قداست اشک هایم را در پیاله کردم و پشت سرت ریختم . مادر می گوید : " آب روشنی ست " ریختم تا با فانوس به خانه باز گردی . خواستم بالای سرت قرآن بگیرم و مجال ندادی . تا به خودم آمدم پریده بودی . آنقدر بالا ، آنقدر بلند که دیگر دست " امن یجیب " هایم هم به دامنت نرسید ... پرنده ی من ! مواظب بالهایت باش . از اولین ستاره بالاتر نرو ! چشم های من فقط تا اولین ستاره یارای دیدن دارند . بالاتر که بروی دلتنگ می شوم ، دست و دلم می لرزد ، قلبم تند تند می زند ، و خدای نکرده لا به لای هذیان هایم تمام غریبه ها می فهمند که " من و تو حالمان خوب نیست " همه می فهمند که من و تو دلهایمان را پرواز داده ایم و سینه هایمان خالی ست ! حالا برو ... می خواهم چشم هایم را ببندم . غریبه ها اگر عکس تو را در چشم هایم ببینند می فهمند که من بعد از رفتن تو هنوز پلک نزده ام ... غریبه ها اگر بفهمند بد می شود ! پرنده جان ! مواظب چشم هایت باش ... همیلا – 3 خردادماه 87




| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









