تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

  من ز خود می سوزم

       همچو خون من کاندر تب من

          بی که فریادی از این قلب صبور

                   بچکد در شب من

                           بسته پیمان گویی

                                با سکوتی لب من ...

 

 

 

دیـــگر تمـــام واژه هایم پوچ پــــوچنـــــــد

پروانه های شعر من در حال کــوچنــــــــد

انگــار امشب واژه در مـــن بی قرار است

دستم به شوق یک غزل ،در انتـظار است

وقتی که حتی دست  گل پر دشنه باشد

وقتی به خون من ،زمـین هم تشنه باشد

وقتی خدا جنس دلش از سنـگ خاراست

هر شوکرانی برمــــن عاشـــق گواراست!

امشب غـــزل لبریز حسی واژگـــون است

 فرجام این احساس گنگ من جنـون است

مرغ دلــم در سینـــه ام سکــنی نـــــدارد

از ســـوختــن حتی دگـــر پـــــروا نـــــدارد

آتــش فشان عشـــق تـــو  خاکسترم کرد

دامــن زد انـــــدر جانم و عاشـــق ترم کرد

چون شمـع، روحم قطره قطره آب می شد

خاموش می شد، ناگهان بی تاب می شد

تـــــو رفــتـی و دم بـــــر نیـــاوردم ز دوری

کـاری نـکردم جز نشستـن ، جز صبـــوری

گـــویـــا دگــر بــا مــن سر یـــاری نـــداری

قصـــدی بــــه جـــز آییـــنه آزاری نــــداری

من ساده بـودم ، ساده بودم ، ساده بودم

من ، ساده در دام شمــــا افتـاده بـــــودم

من داشتم در سینه ام یک قلب بی غـش

تـــو اهرمن بودی !  دلت از جنس آتـــش

آیینه ات پــــنداشتـــــم  ، گو سنگ بودی

آیینه ای صـــد چــهــره و صـــد رنگ بودی

گفتـــم تــو یکتـــایی، اهــورایی ، خدایـی

تــــنها تـــو با انـــدوه چشمــــم آشنــایی

وقتی تــــــو تنها قبــــله ای بهر نــــمــازم

مــن از خــــداهای دروغیـــــن بی نیــــازم

اما خدای راستیــــن من چــــه بــد شــــد

از لحظــه ای که دل شکستـــن را بلد شد

از مـــــن گرفتی دین و ایمان ... وای بر من

چیزی نماند از من به جز یک لاشه ، یک تن

من آخریــــن قربــــانی یک حس پــــــاکــم

شیــطان تــویی ، من آدمم از جنس خاکم

دارم به پـایـان می رسم دیگر غمی نیست

از هفت دریـا سهم من جز شبنمی نیست

اما نه ! من بـــاید ز نــــــو بر پــای خیــزم

آب فنــا بـــــــر هستی آتـــــش بــریـــزم

من خــاکم و آتـــــش نمی سوزد دلـم را

شـــاید فقط کمـــتر نــــمایـــد حاصلـم را

باکی نــدارم از عبـــور از آتـــــــش تو

خواهم گذشت از عشق داغ و سرکش تو

باید خودم باشم. . . همان آیینه ی خوب

دیگر نباید بشکنــم با ســگ و بــا چــوب

جاری ست در مــن روح آن یکتای خالق

نفرین به من گر باز از گردم بر تــو عاشق

امــــشب تمـــــام واژه هــایم بی قـرارند

راهی به جز مانـــدن و جان دادن نــدارند

باید از این پس شعـــــر ــن فریـــاد باشد

از بنـــــــــد وزن و قافیـــــــه آزاد بــــاشد

مـــن واژه را بر پــلک کاغـــذ می نشانــم

مـــن حامی ایــــن واژه های بی زبــانـم !

بـــایــد از ایــن پس واژه هایم سنگ باشند

ــر قامت این " دشت بی فرهنـگ " باشند

شیــطان نبـــاید لانـــــــه در شعرم گزیند

دریــا به شعـــرم می کشم تا او بمیــــرد

مـن آدمم از جنس خاک و شعـــر و نــورم

از آتش  سودابه ها  من  در  عبورم ...

 

۱۴ اردیبهشت ۸۷

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 2:22 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |

 

                              

        روزهایی که بی تو میگذرد     

      گرچه با یاد توست ثانیه هاش

         آرزو باز می کشد فریاد :

   " در کنار تو می گذشت ، ای کاش "

 

 

سه سال گذشت ... از عروج آسمانی تو و ماندن بی شرمانه ی من !

این هزارمین نامه ایست که بی جواب می ماند.حالا تمام دفترهای من پر شده اند از هوای تلخ « نیامدن »

حالا سه سال است که مادر شبانه روز با تو حرف می زندو وقتی مرا می بیند که بازهم گریه های پنهانی اش را دیده ام شروع می کند :

" آفتاب چشمم را می سوزاند . دوباره چشمم قرمز شده همیلا ؟! "

و من چه دارم که بگویم جز سکوت؟  من که می دانم دوباره رفته سراغ چمدان تو ... من که می دانم باز هم تو به خوابش آمده ای که اینگونه بی قرار انگار دنبال رد پایی نگاهش را از آسمان نمی گیرد ...

مازیار ! چرا آفتاب فقط چشم مادر را می سوزاند ؟!

نـــه !...

من دیگر بزرگ شده ام . لا اقل آنقدر بزرگ شده ام که فرق آفتاب و گریه را بفهمم . من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر بند کفشهایم را خودم می بندم .آنقدر بزرگ شده ام که معادله های چند مجهولی را ذهنی حل می کنم .

آنقدر بزرگ شده ام که می توانم حتی دوری " تو " را ـــــ حتی دوری تو !!!! ــــ را تحمل کنم بی آنکه از

بغض دم بزنم . بگو دیگر فریبم ندهند . من اینجا از هیچکس خوشم نمی آید ! چون اینجا هیچکس از آمدن تو نمی گوید .چون هروقت حیاط را به هوای آمدنت آبپاشی می کنم همه با ترحم نگاهم می کنند . از هیچکس خوشم نمی آید چون اینجا همه هر پنج شنبه می روند سراغ آن سنگ سیاه و ....

زبانم لال شود اگر بگویم تو آنجایی ...

اما من به آمدن تو ایمان دارم . به آمدنت ایمان دارم . درست همانقدر که به ...

"" نیامدنت !!! ""

امسال سومین بهار بی تو به خانه آمد . حالا سه سال است که ما یا هفت سین نداریم یا هفت سینمان چند سین کم دارد که اولینش " سایه ی توست ". نمی دانم دلیل نیامدنت چیست . شاید یادت رفته یک روزی یک جایی یک همیلایی بود که هر چهارشنبه از غروب تا دمدمه های سحر منتظر می نشست تا تو از راه بیایی . فقط نگاهت کند و بعد بخوابد ... اصلا یادت هست یک روزی یک خواهری بود که قرآنش دیوان حافظی بود که تو با آن فال می زدی؟ استخاره اش غزلی بود که تو زمزمه می کردی ؟

گل من ! نمی دانی بعد از تو چه بغض ها که مرا شکستند . چه بغض ها که من نشکستم !

حالا دیگر همه فهمیده اند که من حالم خوب نیست . اما با همین چشمهای خیس ، با همین دل پر ، همینجا ...کنار همان چهارشنبه های سپید ، کنار همان دیوان حافظ آنقدر غزل خواهم خواند تا بیایی...

" یوسف گم گشته باز آید به کنعان ، غم مخور ... " حالا سه سال است که من هر روز دور از نگاه خودم یواشکی این صفحه را باز می کنم و لبخند می زنم که باز هم فال من همین آمد . پس همین روزهاست که یوسف کنعانی خواهر از راه برسد . اما عزیز من ... مگر میشود تو راهم گول زد؟

خدا را چطور ؟!

***********************************

تقدیم به برادرانم مازیار و اشکان، فرشته هایی که تاب تحمل خاک در دلهای بی ریاشان نبود .

 

***********************************

باز هم اردی بهشــــت از ره رسیـــد                

 هیچکس  اما  بهشتـــش  را نــدیــــد

 خستگی   هایم فراوان  می شـــــود        

 ابر  چشــمم  غرق  بـــاران می شود

 انتظارم  ممتد  و   بی   انتــــــهاست

 مرز های  غصه ام  تا  نا کجــــــاست

بغض ،   راه اشکها  را  بستــــه است         

چشمم از بیدار ماندن خستــــه است

جاده  ها  را  چشم  در  راهم  هنـــوز           

ماه  ها  شد  سال  و  تنهایم  هنـــوز

از  بهاران  وحشتی  در  جانم   است          

هرچه می گویم از اندوهم ، کم است

باز  هم  بی حاصل  است  این  انتظار       

 ای  خدا  پس  کی  می آید  " مازیار "

او  که  جانم  بود  و  ناگه   پر   گشود           

 او  که  چون  او  هیچ  کس  زیبا  نبود

او که بی او پشت ما بشکسته است   

 او  که  بی  او  بالهایم  بستـه  است

رفت  بی من !  لحظه هایش شاد باد ...

روزگارش  با  مــن  اما  یــــــاد  بـــــاد

رفت  ...  جانم  سوخت  در هجران او

 او  که  من  جانم  فدای  جــــان   او

شاپرک ها  بعد  از  او  تنها   شـــدند

غنچه  های  باغ  بی  بابا   شـــــدند

خنده  از  لب های  مادر  کــــوچ  کرد

آرزو های  پـــدر  را  پـــــــوچ  کــــــرد

اشک در چشمان " آذر " غوطه خورد

یک نفر فریاد زد : " ای وای ... مــرد !"

و  برادر  زیــر  بــاران  هــا   نشســت

پشت " ستـــار " م ز بار غم شکست

یک  ستـــاره  از  شب  ما  پر  کشـید

هیچ  کس  دیگر فروغـــش   را  ندیــد

باز  هم     "اردی  جهنـــــم "    آمده

سالروز   درد   و   ماتـــــــــم     آمده ...

 همیلا -  5اردیبهشت 85

 

*********************************** 

  

ز یاد من نمی رود همان شبی که قلب کوچکم شکست

همان شبی که زیر پای سرنوشت ، دل عروسکم شکست

همان شـــبی که مـــاه از حیـــــاط خانــــــــه کوچ کــــرد

همان شـــبی که عشق من به آسمــــان عـــــــروج کرد

ز یاد من نمی رود ستاره ها به حال من چگونه اشک ریختند

و بعــــد از آن از آسمــــان غصـــــــه های من گریختـــــند

شــــبی که " دختــــر شب و ســـتاره " بی ســتاره ماند

شبی که " مرغ هق هقـــــم " ز سوز دل ترانـــه خوانــــد

ز یــــــــــــاد من نمی رود شبـــــی که مـــادرم گریســـت

و من صـــدا زدم : خـــــــدا ! گناه ما بگـــــــو که چیست ؟

ز یاد من نمی رود همان شبی که قلب کـــوچکم شکست

همان شبی که زیر پای سرنوشت ، دل عروسکم شکست !

همیلا ــــ 21 دی ماه 84

 

************************************

تو رفته ای ،من مانده ام ، با یک دل بی حوصله

یک دست خالی ، قلب پر ، ذهنی سراسر آبله

تو رفتــه ای بی من ، و من تنهای تنها مانده ام

بی تو سرود درد را با ساز غم ها خوانــــــده ام

با رفتنت زیبای من ، جانم به آتــــــش سوختی

در من حریق درد را ، با رفتــــــنت ، افــــروختی

بی تو نمی دانی که من از زنده بودن خسته ام

یک سال و یک ماه است که بار سفر را بسته ام

در انتــظار اینکه تــــو آیی به دنبــــالــم دمــــــی

بر گونـــه های داغ من دستـــت نشانـد مرهمی

فکـر دوباره دیدنت ، تــنها خیــال است وخیـــــال

تــــو با من و من با تو ؟! آه .... از آرزو های محال

بـی تــو نمی دانی دلم دیــوانه و دلواپـس است

در انتظارم نازنین ! یک لحظه هم آیی بس است !

                                همیلا- 6 تیر ماه 85

 

 

 

************************************

"باز بــــــــــاران با ترانـــــــه ، می خورد بر بـــــــام خانـــــه "

ســخت می گریـــــم من امشب ، بی دلیل و بی بـــــهانه

یـــــــاد او مانـند رعـــدی ، می زند بـــر شیشـــــــه ی دل

یـــــــاد آن شبـــــــــهای زیبا ، لــــحظه های عـــــــاشقانه

می نوشتم : " آب _ بابا " ،  می نوشت او : " باد _ باران "

خط خطی هـــــــــای غریب و مشـــــق های کودکانـــــه

نرم نـــرمک می گذشتند ، کودکی ها همـــچو رویــــــــــا

در بهـــــــــــــار نوجـــــــوانی ، می زدم کم کم جـــــــوانه

عشــــق در زد ! در گشودم ... شــــعــــرهایی نو سرودم

دفتــــــر مشق قشـــــنگم پـــــر شد از شــــوق تــــرانـــه

یک غـــــزل از چشـــم هاش و یک قصیـــده از نـــــگاهش ،

مثـــنوی های بلنــــــد و واژه هـــــــــایی شــــــاعرانـــــه

زیر بـــاران های غصه ، چتـــــــر من دستـــــــان او بـــــود

در بهشــــت چشم هایش ، می دویـــــــدم کـــودکـانــــه

تا که یک شب زیر بــــاران ، رفت و در افسانه گـــــــم شد

رفــــت پشــــت شــــهر شـــب ها، ابر های بی کـــرانـــه

پــــــــر کشیدند از دل من ، نغمـــــــه های عاشـــقانـــــه

شـــادی ام آواره گشـــــــت و خنــــده ام بی آشــــیانــــه

مانده ام تـــــــــنها تر از یک شاپــــــرک در زیــــر بــــــاران

اشـــــــک می بـــارد دمادم ... بی دلیل و بی بهـــــانـــــه ...

همیلا  ــــ 11 آذرماه 85

 

 

************************************

 

 

آسمــان می گــرید و بابونــــــه ها تر می شونــد

شــاخه ها در زیر بـــــاران ، خیس باور می شوند

من به دریــا چشم می دوزم به جشـــن  موج ها

و صدف هایی که در این جشـن ، مادر می شوند

پیش رویم نیستی ، پشت سرم شبـــــهای سرد

ماضی و مســتقبـلم با هم بــرابــر می شــــــوند

در دل ایـــن غربت تاریــــک و تنــــــــهایی محــض

قــاصــدک ها با دلم همدرد و خواهـــر می شـوند

مـن نمی دانــم کجای زنــدگی جا مــانــــــــده ام

روزهایم یک به یک ، هی پشت هم ، سر می شوند

زیـر بـــــــاران غنچــــه های باغچـــه گل می دهند

غنچـــه های قلب من همــــواره پـرپـر می شونـــد

صــد غـــزل می گویم از بــــاران و اشک و انتــــظار

شـــعرهای کال من غـــرق " برادر " می شـــوند . . .

18 بهمن ماه 85- همیلا

 

***********************************

اشک هایم را برایت قاب می گیرم ، ببر
از دو چشمانم برایت خواب می گیرم ببر

خون دلها خورده ام در رفتنت زیبای من
جرعه ای خون را شراب ناب می گیرم ببر

اشکهایم شور اما شعرهایم چون عسل
هردو را با هم برایت آب می گیرم ببر

بی ستاره می روی گم می شوی در تیرگی
چند شاخه نور از مهتاب می گیرم ببر

راستی می ترسم آنجا من فراموشت شوم
صد تپش از این دل بی تاب می گیرم ببر

مطمئنا در سفر تنها نباشی بهتر است
چند سنجاقک من از مرداب می گیرم ببر

سعی کن تا می توانی زود برگردی گلم
چشمهایم را به راهت قاب می گیرم ببر

همیلا - 18/6/85

 

**********************************

دیگر تمام مردم دنیا شنده اند ، داغ نبودن تو و تنهایی مرا

تنها شنیده اند که نه ! خوب دیده اند ، این روزها همه رسوایی مرا

گفتم برو ، نگفتمت اما که بر نگرد ، پنداشتم سفری یک دوروزه است

اما تو رفتی و من ماندم و سکوت ، حالا ببین تو وسعت تنهایی مرا

من بی تو هچ ندارم عزیز دل ، حتی غزل بدون تو با من به راه نیست

افسوس رفته ای و ندارم خبر زتو، بر هم زدی دقایق رویایی مرا

بی تو عذاب می کشم اینجا نفس نفس ، گویی جهنمیست حریق نبودنت

من ساکتم ! دریغ... خدا داد می کشد : کابوسهای هرشب تنهایی مرا

دستان تو برای من انگار خواب بود، چشمان تو خیال شبی پر ستاره ..آه !

بعد از تو گونه هام به زردی رسیده اند ، بنگر تو حال تماشایی مرا

در انتظار آمدنت روح من شکست ، چشمم به این در آهن دخیل بست

خوبم بیا و باز مرا با خودت ببر، پایان بده حکایت  تنهایی مرا

بعد از تو بغض رهایم نمی کند ، اشکی ولی نمی آید به چشمهام

بگریختی ز من و عاشقم هنوز ! احسنت گوی عشق اهورایی مرا

دیوانه وار به پایت نشسته ام ، لطفی نما قدمی سوی من بنه

مجنونم و اگر تو بیایی تمام شهر ، خواهند دید جلوه ی لیلایی مرا ...

12شهریــورماه 85

 

************************************** 

بهار می رسد از راه و من زمستانم

نشسته بهت غریبی میان چشمـــــانم

به انتظار بهاری که می رسد از راه

نشسته ام و غزل های تلخ می خوانم

بهار آمده از راه و او نیــــامده است

و من به سفره ی عشقش همیشه مهمانم

نیامده ست و من این روزها عجب تلخم

و تا نهایت ســــردی دچار بـــورانم

به مد نشسته ام اما چـــقـــــدر آرامم

و در درون چه بسا مبتلای طوفانـــم

ستاره ها به هیاهو نشسته اند امــشب

و من به حسرت یک چشم سیر ، بارانم

که تا ببارم و یک نم سبک شوم از تـــو

منی که از همه ی جمعه ها گریــــزانم

منی که زاده ی دردم به ساعت گـــریه

منی که دختــری از نیمه های آبانـــــم

بـــــهار آمده و سال تازه در پیش است

هزار و سیصدو هشتادوآه ... می دانم !

اسفند 86- همیلا

 

***************************************************

نشسـت کنج غصه ها،  بـــه آســمان نظاره کرد

  که ناگهان ستــاره ای به دختــــرک اشاره کرد

ودخترک دوید سوی طاقچه ، به سمت مهر و جانماز

بـــــــرای بـــــــاز گشـــتن برادر اســــتخاره کرد

و اســــــــتخاره مثل روزهای قبل بی جواب ماند

و دختــــرک گریست ، شکوه از ستــــــاره کرد :

ســـتاره از خــجالــت آب شـــــد ،  نــیامــــــــدی

دوبــــاره اســـتخاره بی جـــواب شـد نیامــــــدی

نگــــــاه غنـچه ها به در ، نگاه من به غنچه ها

ببیــــن چگونه خــــــانه شان خراب  شد نیامدی

تــــمام واژه هـــای من شـــــــــد انتظار و انتظار

و انتــــظار من همه ســــــراب شــــــد نیامـــــدی

هزار و یک شـــب است من به انتـــظار مانده ام

و شهــــرزاد قصه گــو به خـــواب شــــد نیامدی

درخت تاک میوه داد ، برگ ریخت ، خشک شــد 

و میـــــوه های تاکــــمان شــــراب شـــــد نیامدی

پس از تو هر دقیقه را غــــــــزل سروده ام عزیز

غـــــزل ، غـــــزل ، هزارتا کـــتاب شــــد نیامدی

هـــــــزار نقشـــــه داشـــتم بـــرای روز دیـــــدنت

و نقشه های کوچکـــــم بر آب شـــــــد نیامـــــدی

هنــــــــــوز چشــمه ی امیــد دردلم به راه بـــــود

 امیـــــد بازگشتنت ، حبــــاب شـــــــد نبامـــــــدی

رسیـــــــده ام به انتـــها ...  به انتـــهای ماجـــرا

و ماجــــرای عشـــــق ما ، کــــتاب شـــــد نیامدی

 

             اسفند ماه 85 -همیلا

 

 

و ماجرای عشق ما

      کتاب شد !

                نیامدی

                    

 

 

                  

 

نوشته شده در شنبه 7 اردیبهشت1387ساعت 11:9 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

...