تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

 

این شعر کوچک  را تقدیم می کنم به خوب نازنینم  :

برادرم ، معلمم  ، دوست خوبم ، دایی بزرگوارم : آقا ی مسعود هوشمندی

 

عشق نبود آنچه به دل داشتم
بذر جنون بود که من کاشتم
من که از اول نه چنین بودمی
سخت ترین سنگ زمین بودمی
عشق برایم همه افسانه بود
قصه ی شمع و شب پروانه بود
زمزمه کردی تو به گوشم چنین :
"عشق بود جان زمان و زمین "
خنده زدم من که برو !عشق چیست ؟
عاشقی از طایفه ی ابلهیست
باز تو از عشق نمودی بیان
اینکه دگر من رود از این میان
قصه ی پر حادثه ی ما شدن
در عطشش غرق تمنا شدن
قصه ی شیرین تو خوابم نمود
آتش عشق تو مذابم نمود
تا که نگاه تو به چشمم چکید
آب شدم ، سنگ ز سنگی برید
حال ببین سنگ هم عاشق شده
نرمتر از روح شقایق شده
من نه منم ، هرچه که هستم تویی
علت آنکه نشکستم تویی
آه .. شکستن ! که شکستم عجیب
زانکه فقط دل به تو بستم عجیب !
عشق نبود آنچه تو بخشیدی ام
غنچه که دادم تو ز بن چیدی ام
بعد تو خاکم شدی و من گیاه
ریشه زدم در رگ و خون تو ... آه !
آب به من دادی و من گل شدم
بوسه زدی غرق تطاول شدم
نور شدی بر تن من تافتی
پیرهنی از نفست  بافتی
بر تن من پیرهنت آبروست
عزتم از هرم نفس های دوست
من که از اول نه چنین بودمی
ذره ای از خاک زمین بودمی
 ناگه از آن دور تو نازل شدی
آتشی اندر شب این دل شدی
وحی شدی بر من و من خواندمت
ابر شدی بر من و باراندمت
ورد شدی ذکر زبانم شدی
روحم و ایمانم و جانم شدی
خانه شدی سوی تو راهی شدم
چشمه شدی من به تو ماهی شدم
کعبه شدی سوت شتابان شدم
در طلبت طعمه ی دیوان شدم
در طلبت سخت گذشتم ز خود
من "تو" شدم ! باز نگشتم به خود...

آمدم آرام بگویم که : من ...
عاشق و مجنون شما .. من .. نه ! من ..
باز غرورم همه انکار کرد
عشق مرا زخمی و بیمار کرد
دم نزدم از تب و تاب دلم
جز غم از این عشق چه شد حاصلم ؟
ماندی و من از دل خود راندمت
ظاهرا این بود ولی " ماندمت"
آی ! تو فریاد من سنگ را
این من دیوانه ی دلتنگ را
بشنو و باز آی که می میرمت
در تبم و در غل و زنجیرمت
بشنو و باز آی که من خسته ام
در قفس هجر تو پر بسته ام
باز بیا با من و آغاز کن
روح مرا لایق پرواز کن ...

همیلا -20/12/86

نوشته شده در جمعه 30 فروردین1387ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط همیلا محمدی| |

این روزها آسمان انگار حال خودش را نمی داند . دلتنگی را می شود از نگاهش خواند . ولی نمی دانم چرا هر چه دلتنگ تر می شود آفتابی تر است !

دلم به حال آسمان می سوزد .دیشب دلش  خیلی گرفته بود . مادرم از صبح پیش بینی کرده بود که " احتمال گریستن او بسیار است " تا دیروقت همه پاییدند که شاید اشکی بر دامن همیشه نیازمند زمین بچکد ...

نیمه های شب آسمان ساده دل به خیال اینکه همه در خوابند اول پاورچین پاورچین آمد لب ایوان گریه نشست . زل زد به سیاهی روزهای خودش و بعد

یک قطره ...

        دو قطره ...

ناگهان مثل کودکی که سیاه نامه ی ترکیدن بادکنک قرمز رنگش را به دستش داده باشند بغض بیرنگش ترکید و زد زیر همان گریه هایی که این ذلیلان زمینی برای نزولش نذر و نیاز می کنند .

همان گریه هایی که " دل سنگ را آب می کند !!!"

خواستم برخیزم و جرعه ای آب دستش دهم . دیدم دستم به دستش نمی رسد !

ولی اشک هایمان که بالاخره یک جایی به هم می رسید ! چقدر به یادماندنی می شد اگر من و آسمان یکی دو پیاله گریه ... با هم ... زیر آن سایه بان نمناک ...

اما نه ! درست نبود کودک حقیری چون من هم گریه ی آسمانی به آن بزرگی شود . به قول همین دوپاهای دو رو " کبوتر با کبوتر ، باز با باز " تا خود صبح ، پا به پای بی پناهی آسمان نشستم . او آن سوی پنجره می گریست و من این سوی پنجره ... امروز صبح انگار دل هر دو یمان سبک تر شده بود .

گریه های دیشب مهم نبود . مهم این است که حالا " حال همه ی ما خوب است ( اما تو باور مکن !!!)

                                                                                                       همیلا -۲۰/۱/۸۷

 

حسی غریب و حادثه ای ما ورای عشق

مسموم می شود نفسم در هوای عشق

در دفتری که هستی من ثبت گشته است

تنها هجای غایب مطلق : هجای " عشق "

در قلب من تمامی غم ها مقدس اند

اما مباد غمکده ام مبتلای عشق

اینجا که عشق ، فعل بعید زمانه است

افسانه است و رنگ و ریا ماجرای عشق

بازار عاشقی چه کساد است و در رکود

ارزانتر از تمام بدل ها طلای عشق

هرگز ندیده اند وصال عاشقان پاک

"ثبت است بر جریده ی عالم " فنای عشق

طوفان نوح و قوم ثمود و عذاب نار

هرگز نمی رسند به پای بلای عشق

با توبه هر گناه تو بخشیده می شود

بخشودنی نبوده و نبود خطای عشق

حتی اگر نگین سلیمان دهی به او

هرگز غنی نمی شود آخر ، گدای عشق

هرجا که جغد شوم خیانت نشسته است

بی پرده آشکار بود جای پای عشق

رایج ترین قصیده ی بازار شاعری ست:

هی بی صدا شکستن و رخت عزای عشق !

                                 ۱۹فروردین ۸۷

 

نوشته شده در سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

... *** JavaScript Codes