تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

با من از روزگاران گذشته گفتی : از آدم هایی که نفس هاشان پر بود از عطر پونه و احساس اقاقی ...

گیوه هاشان بوی خاک باران خورده می داد و در پشته های پوسیده شان صفای بافه های بابونه بود و شقایق .

از روز هایی گفتی که من در رویا می بینم و تو در بیداری لمسشان کرده ای . روزهایی که دیوار معنا نداشت ،

حصارواژه ای نا مفهوم بود ، از همدلی مردمی گفتی که دیگر دل ندارند ، فرشته هایی که جادوی روزگار فرشتگی را از آنها گرفت ، اما من که تا به حال جز دیوار های بلند و تعارف های سرد چیزی ندیده ام ، من که در قحطی بنفشه و بابونه به دنیا آمده ام ، فردا –وای اگراز پس امروز بود  فردایی  – برای کودکم از مهربانی کدام مردم قصه بگویم ؟ مردمی که یک روز همدل بودند ، بعد همراه شدند ، بعد هم خانه ، بعد همسایه و هم کوچه و همشهری و هم وطن و حالا هم سیاره !!!

و یقینا یک روز هم کهکشان خواهند شد ...

بابا من از این فاصله ها می ترسم ، دعایم کن !

اینجا عجیب غریبم ...

 

 

هر چند تا به حال خدا را ندیده ام

تصویری از خدای زمینی کشیده ام

هرجا که خوانده ام همه از او نوشته اند

از هر زبان شنیده ام از او شنیده ام

من در کویر غم به خدا آب می دهم

او می دهد غنیمت شبنم به دیده ام

با یک نگاه او همه جا سبز می شود

من بارها ز باغ دلش عشق چیده ام

او آشناتر از همه ی دوستان خوب

او آشنا تر از همه آنان که دیده ام

تنهاست ! لا شریک له فی غم دلش

من راست قامتی ز غم او خمیده ام

می گویدم :"مقدسی و پاکی و نجیب

قدیسه ای که روی زمین آفریده ام "

حالا عجیب نیست اگر ادعا کنم :

من از خدا به معنی بابا رسیده ام

 

 

بابا سلام ، حال شما ؟ روزتان قشنگ !

آبان و تیر و آذر و نوروزتان قشنگ !

خوبم تمام ثانیه هایت پر از غزل

بابا طنین پاک صدایت پر از غزل

اینجا غزل برای قلم یک غنیمت است

نام تو بر زبان قلم ، اوج قدرت است

زیبا ترین دلیل برای نفس ، تویی

مردی که می رهاندم از هر قفس ، تویی

حالا فقط به پای شما سجده می کنم

خود را برای تا به ابد بنده می کنم

وقتی خدا تویی چه قشنگ است بندگی

زیباتر از همیشه ی دنیاست زندگی

ای همزبان لحظه ی تبدار بی کسی

امشب دلم گرفته ، به دادم نمی رسی ؟!

بابا دلم گرفته از این روز های سرد

قلبم تو را برای شکستن بهانه کرد

اینجا که هر نگاه ، گناه کبیره است

شب بر خیال روشن مهتاب چیره است

اینجا که ساکتند همه جز " کلاغ ها "

می ترسد آسمان ز هیاهوی زاغ ها

اینجا که  مرده اند  تمام  پرنده ها

کز کرده اند گوشه ی اندوه ، خنده ها

اینجا که عابدان ،همه تزویر می کنند

می می خورند و اشهد و تکبیر می کنند

جایی که مردمش به خدا سنگ می زنند 

دلها در اوج نفرت و کین ،زنگ می زنند

با من بگو چگونه بمانم در این قفس ؟!

هی می رسم به مرز شکستن ، نفس نفس

اما نه ! با وجود تو ماندن محال نیست

وقتی که ریشه ام تو شوی میوه کال نیست 

آه ای پناهگاه غزل های بی ردیف !

ای آفریدگار من ، ای خالق شریف

دختر فدای یک ترک دست های تو

دنیا اگرچه کم ، ولی آن هم فدای تو

آه ای ستاره چین شبستان سرنوشت !

چشم تو طرح روشنی از پاکی بهشت

بی تو فضای خانه چه بی رنگ می شود

این دل برای عطر تنت تنگ می شود

بر من دمی که بی تو سر آید، حرام باد !

بی سایه ی سپید تو عمرم تمام باد ...

نوشته شده در جمعه 2 آذر1386ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

...