تبليغاتX
...هی ! شاعـــر که می شـــوی خیـــال تــــو یعنــــی حکــومت دوســــت به نام اهورا مزدای پاک


به نام اهورا مزدای پاک

زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.

خدای قشنگم سلام

آمده ام که بگویم دیگر یقین دارم همین جا آخر دنیاست . اینجا که مریم ها ی مقدس احساس گناه می کنند ، اینجا که فرشته سراغی از مسافرش نمی گیرد ، جایی که باغ در نگاه نسترن زندان شده است !
آمده ام که بگویم به آسمان شک کرده ام . به صداقتش یا شاید به قداستش !
به آسمان - به چشم های تو - دیگر ایمان ندارم . دیروز بغض کردی و من -من ساده -
به خیال اینکه تا ساعتی دیگر گریه خواهی کرد تمام اشک هایم را نثار لبهای تشنه ی باغچه کردم تا تو باور کنی که بغضت بغض من است و شادیت شادی من !
اما همین که من گریه کردم چشمان تو آفتابی شدند ! از تو انتظار نداشتم ...
یعنی واقعا من آنقدر کوچک شده ام که حتی تو - تویی که خدای منی - احساسم را به بازی میگیری وتو آنقدر بزرگ شده ای که دیگر دستان کوچک من به دامنت نمیرسد
اما هنوز هم با تمام کودکیم - اصلا از صمیم همین کودکی- بزرگترین سمت دلم را به نام تو زده ام .
خدای خوبم !
امشب هیچ دستی نیست که اشکم را از گونه ام بزداید حتی دستانم با گونه ام احساس غریبگی میکنند . دیگر شعرهایم برایم دست تکان نمی دهند . حالا خودت قضاوت کن : اینجا آخر دنیا نیست ؟ حالا درست یک ماه و چند روز است که به ماه حتی یک سلام سرد هم نکرده ام . من عوض شده ام بی آنکه خودم خواسته باشم تمام مقدساتم برایم بی معنا شده اند دیگر نه ماه که حتی ستاره ها هم در نگاهم پولک های بی مفهومی شده اند که بیهوده بر دامن بدرنگ آسمان آویزانند . اما نمی خواهم این باشم ، ای کاش دوباره دستم را بگیری و مرا به خانه ی خودم ببری ، من در سیاهی اندیشه های غبار آلود گم شده ام . ای کاش دوباره رویای سپید زندگی را به تیرگی خوابهای کبودم ببخشی . نمی دانم کجا جا مانده ام اما همین روزها خودم را پیدا میکنم . به شاپرک ها سپرده ام که اگر پیدایم کردند دست بسته مرا به خودم تحویل دهند . این بار قول میدهم برای کودک قلبم مادر خوبی شوم . قول میدهم دستش را بگیرم و با هم از حادثه رد شویم . دیگر نمی گذارم کسی مرا از من بدزدد .
اصلا خدای قشنگم ! بیا دزد شویم ، به وصیت سهراب عمل کنیم و زندگی را بدزدیم .
اینجا که حتی کلاغ ها دزدند ما چرا دزد نباشیم ؟
اینجا که همه دروغ می گویند ما چرا صادق بمانیم ؟ بیا همه را به بازی بگیریم . مثلا به شقایق ها بگوییم به دروغ می گوییم بهار شده تا گل بدهند -گلهای فریب !-
یا به خفاش ها میگوییم اینجا خرابه نیست تا از این دیار کوچ کنند . به ماه می گوییم شب شده تا زودتر از موعود به حیاط سرک بکشد و به چشم های آفتابی آسمان هی دستمال تعارف می کنیم تا خودش هم باورش شود هوای گریه دارد و زار بزند
و آنگاه منی که عاشق بارانم با تو می نشینیم کنج تمام دروغ ها و به زودباوری آسمان و ماه و شقایق قاه قاه می خندیم .
یعنی دروغ های ما را کسی باور می کند ؟
نمی کند ؟ میدانستم همه که مثل من و تو ساده نیستند . این روز ها حتی کودکان 5 ساله هم مرا فریب می دهند . اما غمی نیست چون تو هستی . در کنار من ...
حتی اگر اینجا آخر دنیا باشد تا تو هستی پا به پای تو نفس می کشم . 
                                                 شب خوش خدای قشنگم

                                               ۱۰ مهر ۸۶ - اصفهان 

نوشته شده در سه شنبه 10 مهر1386ساعت 6:59 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |

این روزها هوای نوشتن نمی کنم ، یعنی دلم به قلم نمیرود .دردهایم آنقدر بزرگ شده اند که دیگر در این واژه های کودکانه نمی گنجند .  واژه کم آورده ام . عجیب با گریه عجین شده ام درست مثل هفت سالگی ...
دلم برای خودم تنگ شده است ، برای کودکی که همیشه می خندید ، کودکی که زبان گنجشکها را بهتر از خودشان می فهمید ، برای دخترکی که هر شب با ستاره ها حرف میزد و ماه میهمان همیشگی اتاق کوچکش بود . همان که لا به لای تمام دفتر هایش شقایق بود و بابونه ... دفترش بوی خاک می داد و نگاهش بوی باران .
امروز آخرین صفحه ی بودنم را ورق زدم . باورم نمیشود :

من تمام شده ام !!!


امشب از آسمان شط اندوه جاری است
سهم من از وجود شما بی قراری است
چشمم به غیر اشک ندارد غنیمتی
اما چه سود ؟اشک هم از من فراری است
رویای من گریختن است و رها شدن
من یک قناری ام، هنرم سوگواری است
یک روز آمدم  که بمانم  ولی  نشد
از من برایتان غزلی یادگاری است
گفتم که زندگی همه رنج است و زجر و جبر
گفتید :  اشتباه نکن  ،   اختیاری است !!!
حالا به اختیار شما  من  شکسته ام
حق با شماست ، عجب روزگاری است

۲ مهر ۸۶ - اصفهان

 

و یه شعر تقریبا کهنه :

گویند که یک  بار نظر بر تو حلال است          

یک بار به روی تو نگه ؟خیر محال است

هر کس که تو را دید نظر از تو نگیرد             

هر جا که توئی پاک بدن ، خواب و خیال است

گویندخدادرهمه جا ساکن وجاری است

همواره در اندیشه من ، جای سوال است :

آیا تو نه همزاد خدایی به حقیقت ؟             

آخر تو جمیلی و خدا غرق جمال است

من یکتو پرستم همه یکتای پرستند             

در مکتب من یکتو پرستی به روال است

کفر است اگر من نپرستم گل رویت               

اسلام هر آنجا که تویی رو به زوال است 

    اردیبهشت ۸۶

 

نوشته شده در دوشنبه 2 مهر1386ساعت 0:30 قبل از ظهر توسط همیلا محمدی| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ

...

منبع کدهای بینظیر جاوا

... *** JavaScript Codes