به نام اهورا مزدای پاک
زرتشت: خورشید باش، که اگر خواستی بر کسی نتابی نتوانی.
نشست کنج غصه ها، به آسمان نظاره کرد که ناگهان ستاره ای به دخترک اشاره کرد ودخترک دوید سوی طاقچه ، به سمت مهر و جانماز برای باز گشتن برادر استخاره کرد و استخاره مثل روزهای قبل بی جواب ماند و دخترک گریست ، شکوه از ستاره کرد : ستاره از خجالت آب شد نیامدی دوباره استخاره بی جواب شد نیامدی نگاه غنچه ها به در ، نگاه من به غنچه ها ببین چگونه خانه شان خراب شد نیامدی تمام واژه های من شد انتظار و انتظار هزار و یک شب است من به انتظار مانده ام و شهرزاد قصه گو به خواب شد نیامدی درخت تاک میوه داد ، برگ ریخت ، خشک شد و میوه های تاکمان شراب شد نیامدی پس از تو هر دقیقه را غزل سروده ام عزیز غزل ، غزل ، هزارتا کتاب شد نیامدی هزار نقشه داشتم برای روز دیدنت و نقشه های کوچم بر آب شد نیامدی هنوز چشمه ی امید دردلم به راه بود امید بازگشتنت ، حباب شد نبامدی رسیده ام به انتها ،به انتهای ماجرا و ماجرای عشق ما ، کتاب شد نیامدی اسفند ماه 85 -همیلا حالم خوب است ، هنوز خواب می بینم ابری می آید ومرا تا سر آغاز روییدن بدرقه می کند تابستان که بیاید نمی دانم چند ساله می شوم اما صدای غریبی مرتب می خواندم : تو کی خواهی مرد ؟! به کوری چشم کلاغ عقابها هرگز نمی میرند . مهم نیست ! تو که آن بید لب حوض را به خاطر داری ! همین امروز غروب برایش دو شعر از نیما خواندم او هم خم شد بر آب و گفت : گیسوانم را مثل « ری را » بباف ! سید علی صالحی می گویند باران می آید اما من نمی بینم ! زیر چتری از تردید می گذرم همه جا را بوی نوعی شقایق پر کرده است . اصلا به من چه شب تمثیل ظلمت است ! ظلمت گاهی بین الطلوعین می آید . شتاب نکن ! از نسیما هم برایت خواهم نوشت دخترم دندان در آورده است دیری است معنی نان را می فهمد بیست سال دیگر به او خواهم گفت : این شعر نیست که نان را قسمت می کند این نان است که شاعران را تقسیم کرده است . « سید علی صالحی » می خواهم از تو بگویم بهار من آرامش و قرار دل بی قرار من این روز ها بهانه ی چشمان من تویی نام تو ورد هر غزل اشکبار من من تک درخت بید نحیفی به باغ تو تو سرو ناز باغ تهی از بهار من من دختری که عاشق زهرای اطهراست تو مادری برای دل داغدار من قلبم در آفتاب غمت شعله می کشد می سوزد از حریق تبت پود و تار من در این کویر داغ تویی ماه کوچکم می سوزم از فراق تو ای سایه سار من روزی اگر بمیرم و سر بر لحد نهم گر تو گذر کنی ز کنار مزار من من می درم کفن به لحد پای می زنم تا با خبر شوی وبمانی کنار من ای مرهم دل مجروح یاس ها هم محرم من و هم راز دار من وقتی تو نیستی من و پاییز همدمیم می ریزد از غم تو همه برگ و بار من دور از تو اشک حصاری فکنده است بر دیدگان پر گنه شرمسار من بانوی یاس ها و غزل ها و اشک ها غرق است در غم تو تن روزگار من اینجا تو نیستی و به پای خیال تو هی ضجه می زند غزل سوگوار من همیلا-خرداد ۸۶ گویی که میلاد یکی از بهترین فرشته هاست و من به یاد چشمهای پاک تو خیره به ماه نقره ای یک آسمان زیبایی و همه به هیئت خداست تو آن وسط در اوج آزادی نشسته ای و بغض کرده ای قبای نور بر تنت٬ آری تو دنیایت جداست چشمان من به مد نشست٬دیگر شدم تنهاترین دنیای من پست و ولی دنیای تو خالی ز هر گونه ریاست افسوس من هرگز نبودم لایق عشق بزرگ و پاک تو خوشبخت بودن حق تو فرشته ی آدم نماست ... وشعر من در جواب نسترن: گرم فرشته نام نمایی خدای منی اگر که کشتی عشقم تو ناخدای منی اگر که کوه غرورم به زیر پای توام هزار قصه چو گویم تو ماجرای منی دلیل بودن و ماندن ٬دلیل زندگیم بدون تو نفسی نیست چون هوای منی به دردهای غریبی خیال تو مرهم طبیب درد که نه ... تو خود دوای منی در این دیار غریبه که کس نه یار کس است تویی که همنفس و یار وآشنای منی بریدم از غم دنیا بیا که تنها تو انیس و مونس این قلب بینوای منی در اوج قصه ی غربت من از تو می گویم که علت غم و شادی وناله های منی اگر که کفر نباشد به نزد آن یکتا به عالمی بنمایم که تو خدای منی مرداد ۸۵ -همیلا آقا سلام ٬ باز منم خاک پایتان من ...دختری که گم شده در های هایتان آقا دلم گرفته ٬ چرا دیر کرده اید ؟ مردم در انتظار شب جمعه هایتان هر جمعه: انتظار ٬دعا٬ندبه٬ جانماز هر شب دو چشم خیس و دلی در هوایتان من جمعه ها عجیب دلم شور می زند آقا خدا نکرده نیفتد برایتان یک اتفاق بد که همه بی پدر شویم باشد نصیب من همه درد و بلایتان من سالهاست که خوابم نمی برد در پای گاهواره ی بی لای لایتان آقا زمان بدرقه تان هیچ کس نبود ؟ آبی نریخت مادرتان پشت پایتان ؟ من بعد غیبت تان ناموجه است نزد من و قبیله و حتی خدایتان آقا غریبگی نکن و زودتر بیا اینجا گرفته ایم تولد برایتان حرفی نمانده بین شما و من وخدا جز اینکه باز می کنم امشب دعایتان امضا : دو چشم خیس و دلی در هوایتان دیوانه ای که لک زده قلبش برایتان... شهریور ۸۵ دو هزار سال پیش شخصی از مسیح پرسید : چه کسانی به درگاه ملکوت الهی راه می یابند ؟ مسیح به کودکی اشاره کرد و گفت: آنان که دلی به بی پیرایگی دل کودکان دارند ... امروز با نگاه کردن به عکس تو این داستان به یادم آمد.... انگار از شکایت و فریاد خسته بود گاهی بلند می شد و یک آه می کشید پایش به میله ای گنه آلود بسته بود از بس به سر زده بود آن دو دست را دست و سر و دل و جانش شکسته بود بیچاره با همه دنیا غریبه بود در کنج آن غریبگی تنها نشسته بود دائم از آن گناه زخود شکوه می نمود مرغی که تخم خودش را شکسته بود مهر ۸۵




| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









