دیـــگر تمـــام واژه هایم پوچ پــــوچنـــــــد
پروانه های شعر من در حال کــوچنــــــــد
انگــار امشب واژه در مــــــن بی قرار است
دستم به شوق یک غزل ، در انتــظار است
وقتی که حتی دســـت گل پر دشنه باشد
وقتی به خون من ، زمیــــن هم تشنه باشد
وقتــی خدا جنس دلش از سنـــگ خاراست
هر شوکرانی بر مــــــن عاشـــق گواراست !
امشب غـــــزل لبریز حسی واژگـــــون است
فرجام این احساس گنگ من جنـــــون است
مرغ دلـــــم در سینـــه ام سکــنی نــــــدارد
از ســـوختــــن حتی دگـــــر پـــــروا نـــــدارد
آتــــش فشان عشـــق تــــــو خاکسترم کرد
دامــن زد انــــــدر جانم و عاشـــق تــــرم کرد
چون شمــــع ، روحم قطره قطره آب می شد
خــامــوش می شد ، ناگهان بی تاب می شد
تـــــو رفـــــــتـــی و دم بـــــر نیـــاوردم ز دوری
کــــاری نــــکردم جز نشستـن ، جز صبــــوری
گـــویـــا دگــر بــا مــن سر یـــاری نـــــداری
قصـــدی بــــه جـــز آییـــنه آزاری نـــــــداری
من ساده بــــودم ، ساده بودم ، ساده بودم
من ، ساده در دام شمــــا افتـــــاده بـــــودم
من داشتم در سینه ام یک قلب بی غـــــش
تــــــو اهرمن بودی ! دلت از جنس آتــــش
آیینه ات پــــنداشتـــــم گو سنــــگ بــــــودی
آیینه ای صـــد چـــــهــره و صــــــد رنگ بودی
گفتـــم تـــو یکتـــایی، اهــــورایی ، خدایـــی
تــــنها تـــــو با انـــــدوه چشمــــم آشنـــایی
وقتی تــــــو تنها قبــــله ای بهر نــــــمـــــازم
مــــن از خــــداهای دروغیـــــــن بی نیـــــازم
اما خدای راستیــــــن من چـــــه بـــــد شــــد
از لحظــــه ای که دل شکستـــــــن را بلد شد
از مــن گرفتی دین و ایمان ... وای بر من
چیزی نمانـــد از من به جز یک لاشه ، یک تن
من آخریــــن قربــــانی یک حس پــــــاکـــــــم
شیـــــطان تـــــویی ، من آدمم از جنس خاکم
دارم به پــــایــــان می رسم دیگر غمی نیست
از هفت دریـــــا سهم من جـــز شبنمی نیست
اما نه ! من بـــاید ز نــــــو بر پــــــای خیــــــــزم
آب فنـــــــا بـــــــر هستی آتــــــش بــریــــــــزم
مــــن خـــــاکم و آتــــــش نمی سوزد دلــــم را
شـــاید فقط کمـــتر نــــــمایـــــد حاصلــــــــم را
باکی نـــــدارم از عبـــــــــــور از آتـــــــش تـــــو
خواهم گذشت از عشــــــــق داغ و سرکش تو
باید خودم بـــــاشم . . . همان آیینـــــه ی خوب
دیگر نباید بشکنـــــم با سنـــــگ و بـــــا چـــوب
جاری ست در مـــــن روح آن یکتـــــای خـــــالق
نفرین به من گر باز گـــــردم بر تــــو عــــــــاشق
.
.
.
امــــشب تمـــــام واژه هـــــایم بی قــــــرارند
راهی به جز مانـــــــدن و جان دادن نـــــــدارند
باید از این پس شعـــــر مــــــن فریــــــاد باشد
از بنــــــــــــــــد وزن و قافیــــــــه آزاد بــــــاشد
مـــــن واژه را بر پــــلک کاغــــــذ می نشانـــم
مـــــن حامی ایــــــن واژه های بی زبــانــــــم !
بـــایــــــد از ایـــــن پس واژه هایم سنگ باشند
بــــر قامت این " دشت بی فرهنــــــگ " باشند
شیــــــطان نبـــــاید لانـــــــه در شعـــــرم گزیند
دریـــــــا به شعـــــــرم می کشم تا او بمیــــــرد
مـــــن آدمم از جنس خاک و شعــــــر و نــــــورم
از آتــــــش ســــــودابه ها مـــــن در عبــــورم . . .
14 اردیبهشت 87 - همیلا
روزهایی که بی تو میگذرد
گرچه با یاد توست ثانیه هاش
آرزو باز می کشد فریاد :
" در کنار تو می گذشت ، ای کاش "
سه سال گذشت ... از عروج آسمانی تو و ماندن بی شرمانه ی من !
این هزارمین نامه ایست که بی جواب می ماند.حالا تمام دفترهای من پر شده اند از هوای تلخ « نیامدن »
حالا سه سال است که مادر شبانه روز با تو حرف می زندو وقتی مرا می بیند که بازهم گریه های پنهانی اش را دیده ام شروع می کند :
" آفتاب چشمم را می سوزاند . دوباره چشمم قرمز شده همیلا ؟! "
و من چه دارم که بگویم جز سکوت؟ من که می دانم دوباره رفته سراغ چمدان تو ... من که می دانم باز هم تو به خوابش آمده ای که اینگونه بی قرار انگار دنبال رد پایی نگاهش را از آسمان نمی گیرد ...
مازیار ! چرا آفتاب فقط چشم مادر را می سوزاند ؟!
نـــه !...
من دیگر بزرگ شده ام . لا اقل آنقدر بزرگ شده ام که فرق آفتاب و گریه را بفهمم . من آنقدر بزرگ شده ام که دیگر بند کفشهایم را خودم می بندم .آنقدر بزرگ شده ام که معادله های چند مجهولی را ذهنی حل می کنم .
آنقدر بزرگ شده ام که می توانم حتی دوری " تو " را ـــــ حتی دوری تو !!!! ــــ را تحمل کنم بی آنکه از
بغض دم بزنم . بگو دیگر فریبم ندهند . من اینجا از هیچکس خوشم نمی آید ! چون اینجا هیچکس از آمدن تو نمی گوید .چون هروقت حیاط را به هوای آمدنت آبپاشی می کنم همه با ترحم نگاهم می کنند . از هیچکس خوشم نمی آید چون اینجا همه هر پنج شنبه می روند سراغ آن سنگ سیاه و ....
زبانم لال شود اگر بگویم تو آنجایی ...
اما من به آمدن تو ایمان دارم . به آمدنت ایمان دارم . درست همانقدر که به ...
"" نیامدنت !!! ""
امسال سومین بهار بی تو به خانه آمد . حالا سه سال است که ما یا هفت سین نداریم یا هفت سینمان چند سین کم دارد که اولینش " سایه ی توست ". نمی دانم دلیل نیامدنت چیست . شاید یادت رفته یک روزی یک جایی یک همیلایی بود که هر چهارشنبه از غروب تا دمدمه های سحر منتظر می نشست تا تو از راه بیایی . فقط نگاهت کند و بعد بخوابد ... اصلا یادت هست یک روزی یک خواهری بود که قرآنش دیوان حافظی بود که تو با آن فال می زدی؟ استخاره اش غزلی بود که تو زمزمه می کردی ؟
گل من ! نمی دانی بعد از تو چه بغض ها که مرا شکستند . چه بغض ها که من نشکستم !
حالا دیگر همه فهمیده اند که من حالم خوب نیست . اما با همین چشمهای خیس ، با همین دل پر ، همینجا ...کنار همان چهارشنبه های سپید ، کنار همان دیوان حافظ آنقدر غزل خواهم خواند تا بیایی...
" یوسف گم گشته باز آید به کنعان ، غم مخور ... " حالا سه سال است که من هر روز دور از نگاه خودم یواشکی این صفحه را باز می کنم و لبخند می زنم که باز هم فال من همین آمد . پس همین روزهاست که یوسف کنعانی خواهر از راه برسد . اما عزیز من ... مگر میشود تو راهم گول زد؟
خدا را چطور ؟!
***********************************
تقدیم به برادرانم مازیار و اشکان، فرشته هایی که تاب تحمل خاک در دلهای بی ریاشان نبود .
***********************************
باز هم اردی بهشــــت از ره رسیـــد
هیچکس اما بهشتـــش را نــدیــــد
خستگی هایم فراوان می شـــــود
ابر چشــمم غرق بـــاران می شود
انتظارم ممتد و بی انتــــــهاست
مرز های غصه ام تا نا کجــــــاست
بغض ، راه اشکها را بستــــه است
چشمم از بیدار ماندن خستــــه است
جاده ها را چشم در راهم هنـــوز
ماه ها شد سال و تنهایم هنـــوز
از بهاران وحشتی در جانم است
هرچه می گویم از اندوهم ، کم است
باز هم بی حاصل است این انتظار
ای خدا پس کی می آید " مازیار "
او که جانم بود و ناگه پر گشود
او که چون او هیچ کس زیبا نبود
او که بی او پشت ما بشکسته است
او که بی او بالهایم بستـه است
رفت بی من ! لحظه هایش شاد باد ...
روزگارش با مــن اما یــــــاد بـــــاد
رفت ... جانم سوخت در هجران او
او که من جانم فدای جــــان او
شاپرک ها بعد از او تنها شـــدند
غنچه های باغ بی بابا شـــــدند
خنده از لب های مادر کــــوچ کرد
آرزو های پـــدر را پـــــــوچ کــــــرد
اشک در چشمان " آذر " غوطه خورد
یک نفر فریاد زد : " ای وای ... مــرد !"
و برادر زیــر بــاران هــا نشســت
پشت " ستـــار " م ز بار غم شکست
یک ستـــاره از شب ما پر کشـید
هیچ کس دیگر فروغـــش را ندیــد
باز هم "اردی جهنـــــم " آمده
سالروز درد و ماتـــــــــم آمده ...
همیلا - 5اردیبهشت 85
همان شبی که زیر پای سرنوشت ، دل عروسکم شکست
همان شـــبی که مـــاه از حیـــــاط خانــــــــه کوچ کــــرد
همان شـــبی که عشق من به آسمــــان عـــــــروج کرد
ز یاد من نمی رود ستاره ها به حال من چگونه اشک ریختند
و بعــــد از آن از آسمــــان غصـــــــه های من گریختـــــند
شــــبی که " دختــــر شب و ســـتاره " بی ســتاره ماند
شبی که " مرغ هق هقـــــم " ز سوز دل ترانـــه خوانــــد
ز یــــــــــــاد من نمی رود شبـــــی که مـــادرم گریســـت
و من صـــدا زدم : خـــــــدا ! گناه ما بگـــــــو که چیست ؟
ز یاد من نمی رود همان شبی که قلب کـــوچکم شکست
همان شبی که زیر پای سرنوشت ، دل عروسکم شکست !
همیلا ــــ 21 دی ماه 84
************************************
تو رفته ای ،من مانده ام ، با یک دل بی حوصله
یک دست خالی ، قلب پر ، ذهنی سراسر آبله
تو رفتــه ای بی من ، و من تنهای تنها مانده ام
بی تو سرود درد را با ساز غم ها خوانــــــده ام
با رفتنت زیبای من ، جانم به آتــــــش سوختی
در من حریق درد را ، با رفتــــــنت ، افــــروختی
بی تو نمی دانی که من از زنده بودن خسته ام
یک سال و یک ماه است که بار سفر را بسته ام
در انتــظار اینکه تــــو آیی به دنبــــالــم دمــــــی
بر گونـــه های داغ من دستـــت نشانـد مرهمی
فکـر دوباره دیدنت ، تــنها خیــال است وخیـــــال
تــــو با من و من با تو ؟! آه .... از آرزو های محال
بـی تــو نمی دانی دلم دیــوانه و دلواپـس است
در انتظارم نازنین ! یک لحظه هم آیی بس است !
همیلا- 6 تیر ماه 85
************************************
"باز بــــــــــاران با ترانـــــــه ، می خورد بر بـــــــام خانـــــه "
ســخت می گریـــــم من امشب ، بی دلیل و بی بـــــهانه
یـــــــاد او مانـند رعـــدی ، می زند بـــر شیشـــــــه ی دل
یـــــــاد آن شبـــــــــهای زیبا ، لــــحظه های عـــــــاشقانه
می نوشتم : " آب _ بابا " ، می نوشت او : " باد _ باران "
خط خطی هـــــــــای غریب و مشـــــق های کودکانـــــه
نرم نـــرمک می گذشتند ، کودکی ها همـــچو رویــــــــــا
در بهـــــــــــــار نوجـــــــوانی ، می زدم کم کم جـــــــوانه
عشــــق در زد ! در گشودم ... شــــعــــرهایی نو سرودم
دفتــــــر مشق قشـــــنگم پـــــر شد از شــــوق تــــرانـــه
یک غـــــزل از چشـــم هاش و یک قصیـــده از نـــــگاهش ،
مثـــنوی های بلنــــــد و واژه هـــــــــایی شــــــاعرانـــــه
زیر بـــاران های غصه ، چتـــــــر من دستـــــــان او بـــــود
در بهشــــت چشم هایش ، می دویـــــــدم کـــودکـانــــه
تا که یک شب زیر بــــاران ، رفت و در افسانه گـــــــم شد
رفــــت پشــــت شــــهر شـــب ها، ابر های بی کـــرانـــه
پــــــــر کشیدند از دل من ، نغمـــــــه های عاشـــقانـــــه
شـــادی ام آواره گشـــــــت و خنــــده ام بی آشــــیانــــه
مانده ام تـــــــــنها تر از یک شاپــــــرک در زیــــر بــــــاران
اشـــــــک می بـــارد دمادم ... بی دلیل و بی بهـــــانـــــه ...
همیلا ــــ 11 آذرماه 85
************************************
آسمــان می گــرید و بابونــــــه ها تر می شونــد
شــاخه ها در زیر بـــــاران ، خیس باور می شوند
من به دریــا چشم می دوزم به جشـــن موج ها
و صدف هایی که در این جشـن ، مادر می شوند
پیش رویم نیستی ، پشت سرم شبـــــهای سرد
ماضی و مســتقبـلم با هم بــرابــر می شــــــوند
در دل ایـــن غربت تاریــــک و تنــــــــهایی محــض
قــاصــدک ها با دلم همدرد و خواهـــر می شـوند
مـن نمی دانــم کجای زنــدگی جا مــانــــــــده ام
روزهایم یک به یک ، هی پشت هم ، سر می شوند
زیـر بـــــــاران غنچــــه های باغچـــه گل می دهند
غنچـــه های قلب من همــــواره پـرپـر می شونـــد
صــد غـــزل می گویم از بــــاران و اشک و انتــــظار
شـــعرهای کال من غـــرق " برادر " می شـــوند . . .
18 بهمن ماه 85- همیلا
***********************************
اشک هایم را برایت قاب می گیرم ، ببر
از دو چشمانم برایت خواب می گیرم ببر
خون دلها خورده ام در رفتنت زیبای من
جرعه ای خون را شراب ناب می گیرم ببر
اشکهایم شور اما شعرهایم چون عسل
هردو را با هم برایت آب می گیرم ببر
بی ستاره می روی گم می شوی در تیرگی
چند شاخه نور از مهتاب می گیرم ببر
راستی می ترسم آنجا من فراموشت شوم
صد تپش از این دل بی تاب می گیرم ببر
مطمئنا در سفر تنها نباشی بهتر است
چند سنجاقک من از مرداب می گیرم ببر
سعی کن تا می توانی زود برگردی گلم
چشمهایم را به راهت قاب می گیرم ببر
همیلا - 18/6/85
**********************************
دیگر تمام مردم دنیا شنده اند ، داغ نبودن تو و تنهایی مرا
تنها شنیده اند که نه ! خوب دیده اند ، این روزها همه رسوایی مرا
گفتم برو ، نگفتمت اما که بر نگرد ، پنداشتم سفری یک دوروزه است
اما تو رفتی و من ماندم و سکوت ، حالا ببین تو وسعت تنهایی مرا
من بی تو هچ ندارم عزیز دل ، حتی غزل بدون تو با من به راه نیست
افسوس رفته ای و ندارم خبر زتو، بر هم زدی دقایق رویایی مرا
بی تو عذاب می کشم اینجا نفس نفس ، گویی جهنمیست حریق نبودنت
من ساکتم ! دریغ... خدا داد می کشد : کابوسهای هرشب تنهایی مرا
دستان تو برای من انگار خواب بود، چشمان تو خیال شبی پر ستاره ..آه !
بعد از تو گونه هام به زردی رسیده اند ، بنگر تو حال تماشایی مرا
در انتظار آمدنت روح من شکست ، چشمم به این در آهن دخیل بست
خوبم بیا و باز مرا با خودت ببر، پایان بده حکایت تنهایی مرا
بعد از تو بغض رهایم نمی کند ، اشکی ولی نمی آید به چشمهام
بگریختی ز من و عاشقم هنوز ! احسنت گوی عشق اهورایی مرا
دیوانه وار به پایت نشسته ام ، لطفی نما قدمی سوی من بنه
مجنونم و اگر تو بیایی تمام شهر ، خواهند دید جلوه ی لیلایی مرا ...
12شهریــورماه 85
**************************************
بهار می رسد از راه و من زمستانم
نشسته بهت غریبی میان چشمـــــانم
به انتظار بهاری که می رسد از راه
نشسته ام و غزل های تلخ می خوانم
بهار آمده از راه و او نیــــامده است
و من به سفره ی عشقش همیشه مهمانم
نیامده ست و من این روزها عجب تلخم
و تا نهایت ســــردی دچار بـــورانم
به مد نشسته ام اما چـــقـــــدر آرامم
و در درون چه بسا مبتلای طوفانـــم
ستاره ها به هیاهو نشسته اند امــشب
و من به حسرت یک چشم سیر ، بارانم
که تا ببارم و یک نم سبک شوم از تـــو
منی که از همه ی جمعه ها گریــــزانم
منی که زاده ی دردم به ساعت گـــریه
منی که دختــری از نیمه های آبانـــــم
بـــــهار آمده و سال تازه در پیش است
هزار و سیصدو هشتادوآه ... می دانم !
اسفند 86- همیلا
***************************************************
نشسـت کنج غصه ها، بـــه آســمان نظاره کرد
که ناگهان ستــاره ای به دختــــرک اشاره کرد
ودخترک دوید سوی طاقچه ، به سمت مهر و جانماز
بـــــــرای بـــــــاز گشـــتن برادر اســــتخاره کرد
و اســــــــتخاره مثل روزهای قبل بی جواب ماند
و دختــــرک گریست ، شکوه از ستــــــاره کرد :
ســـتاره از خــجالــت آب شـــــد ، نــیامــــــــدی
دوبــــاره اســـتخاره بی جـــواب شـد نیامــــــدی
نگــــــاه غنـچه ها به در ، نگاه من به غنچه ها
ببیــــن چگونه خــــــانه شان خراب شد نیامدی
تــــمام واژه هـــای من شـــــــــد انتظار و انتظار
و انتــــظار من همه ســــــراب شــــــد نیامـــــدی
هزار و یک شـــب است من به انتـــظار مانده ام
و شهــــرزاد قصه گــو به خـــواب شــــد نیامدی
درخت تاک میوه داد ، برگ ریخت ، خشک شــد
و میـــــوه های تاکــــمان شــــراب شـــــد نیامدی
پس از تو هر دقیقه را غــــــــزل سروده ام عزیز
غـــــزل ، غـــــزل ، هزارتا کـــتاب شــــد نیامدی
هـــــــزار نقشـــــه داشـــتم بـــرای روز دیـــــدنت
و نقشه های کوچکـــــم بر آب شـــــــد نیامـــــدی
هنــــــــــوز چشــمه ی امیــد دردلم به راه بـــــود
امیـــــد بازگشتنت ، حبــــاب شـــــــد نبامـــــــدی
رسیـــــــده ام به انتـــها ... به انتـــهای ماجـــرا
و ماجــــرای عشـــــق ما ، کــــتاب شـــــد نیامدی
اسفند ماه 85 -همیلا
و ماجرای عشق ما
کتاب شد !
نیامدی ...
برادرم ، معلمم ، دوست خوبم ، دایی بزرگوارم : آقا ی مسعود هوشمندی
عشق نبود آنچه به دل داشتم
بذر جنون بود که من کاشتم
من که از اول نه چنین بودمی
سخت ترین سنگ زمین بودمی
عشق برایم همه افسانه بود
قصه ی شمع و شب پروانه بود
زمزمه کردی تو به گوشم چنین :
"عشق بود جان زمان و زمین "
خنده زدم من که برو !عشق چیست ؟
عاشقی از طایفه ی ابلهیست
باز تو از عشق نمودی بیان
اینکه دگر من رود از این میان
قصه ی پر حادثه ی ما شدن
در عطشش غرق تمنا شدن
قصه ی شیرین تو خوابم نمود
آتش عشق تو مذابم نمود
تا که نگاه تو به چشمم چکید
آب شدم ، سنگ ز سنگی برید
حال ببین سنگ هم عاشق شده
نرمتر از روح شقایق شده
من نه منم ، هرچه که هستم تویی
علت آنکه نشکستم تویی
آه .. شکستن ! که شکستم عجیب
زانکه فقط دل به تو بستم عجیب !
عشق نبود آنچه تو بخشیدی ام
غنچه که دادم تو ز بن چیدی ام
بعد تو خاکم شدی و من گیاه
ریشه زدم در رگ و خون تو ... آه !
آب به من دادی و من گل شدم
بوسه زدی غرق تطاول شدم
نور شدی بر تن من تافتی
پیرهنی از نفست بافتی
بر تن من پیرهنت آبروست
عزتم از هرم نفس های دوست
من که از اول نه چنین بودمی
ذره ای از خاک زمین بودمی
ناگه از آن دور تو نازل شدی
آتشی اندر شب این دل شدی
وحی شدی بر من و من خواندمت
ابر شدی بر من و باراندمت
ورد شدی ذکر زبانم شدی
روحم و ایمانم و جانم شدی
خانه شدی سوی تو راهی شدم
چشمه شدی من به تو ماهی شدم
کعبه شدی سوت شتابان شدم
در طلبت طعمه ی دیوان شدم
در طلبت سخت گذشتم ز خود
من "تو" شدم ! باز نگشتم به خود...
آمدم آرام بگویم که : من ...
عاشق و مجنون شما .. من .. نه ! من ..
باز غرورم همه انکار کرد
عشق مرا زخمی و بیمار کرد
دم نزدم از تب و تاب دلم
جز غم از این عشق چه شد حاصلم ؟
ماندی و من از دل خود راندمت
ظاهرا این بود ولی " ماندمت"
آی ! تو فریاد من سنگ را
این من دیوانه ی دلتنگ را
بشنو و باز آی که می میرمت
در تبم و در غل و زنجیرمت
بشنو و باز آی که من خسته ام
در قفس هجر تو پر بسته ام
باز بیا با من و آغاز کن
روح مرا لایق پرواز کن ...
همیلا -20/12/86
این روزها آسمان انگار حال خودش را نمی داند . دلتنگی را می شود از نگاهش خواند . ولی نمی دانم چرا هر چه دلتنگ تر می شود آفتابی تر است !
دلم به حال آسمان می سوزد .دیشب دلش خیلی گرفته بود . مادرم از صبح پیش بینی کرده بود که " احتمال گریستن او بسیار است " تا دیروقت همه پاییدند که شاید اشکی بر دامن همیشه نیازمند زمین بچکد ...
نیمه های شب آسمان ساده دل به خیال اینکه همه در خوابند اول پاورچین پاورچین آمد لب ایوان گریه نشست . زل زد به سیاهی روزهای خودش و بعد
یک قطره ...
دو قطره ...
ناگهان مثل کودکی که سیاه نامه ی ترکیدن بادکنک قرمز رنگش را به دستش داده باشند بغض بیرنگش ترکید و زد زیر همان گریه هایی که این ذلیلان زمینی برای نزولش نذر و نیاز می کنند .
همان گریه هایی که " دل سنگ را آب می کند !!!"
خواستم برخیزم و جرعه ای آب دستش دهم . دیدم دستم به دستش نمی رسد !
ولی اشک هایمان که بالاخره یک جایی به هم می رسید ! چقدر به یادماندنی می شد اگر من و آسمان یکی دو پیاله گریه ... با هم ... زیر آن سایه بان نمناک ...
اما نه ! درست نبود کودک حقیری چون من هم گریه ی آسمانی به آن بزرگی شود . به قول همین دوپاهای دو رو " کبوتر با کبوتر ، باز با باز " تا خود صبح ، پا به پای بی پناهی آسمان نشستم . او آن سوی پنجره می گریست و من این سوی پنجره ... امروز صبح انگار دل هر دو یمان سبک تر شده بود .
گریه های دیشب مهم نبود . مهم این است که حالا " حال همه ی ما خوب است ( اما تو باور مکن !!!)
همیلا -۲۰/۱/۸۷
حسی غریب و حادثه ای ما ورای عشق
مسموم می شود نفسم در هوای عشق
در دفتری که هستی من ثبت گشته است
تنها هجای غایب مطلق : هجای " عشق "
در قلب من تمامی غم ها مقدس اند
اما مباد غمکده ام مبتلای عشق
اینجا که عشق ، فعل بعید زمانه است
افسانه است و رنگ و ریا ماجرای عشق
بازار عاشقی چه کساد است و در رکود
ارزانتر از تمام بدل ها طلای عشق
هرگز ندیده اند وصال عاشقان پاک
"ثبت است بر جریده ی عالم " فنای عشق
طوفان نوح و قوم ثمود و عذاب نار
هرگز نمی رسند به پای بلای عشق
با توبه هر گناه تو بخشیده می شود
